۱. طي دو سه روز گذشته ، با شوق و ذوق فراوون اومدم هر بار چيزي بنويسم ، ظاهرا سرور بلاگفا با من يار نبود و اگر بود وفادار نبود ، نوشته هام پست نمي شد و ظاهرا سروره مشكل داشت . نميدونم شايد بهتره از اين به بعد نوشته هامو به جاي تايپ تواين اديتور مزخرف بلاگفا ، يه جاي ديگه بنويسم و بعد بيارم اينجا پست كنم ...
۲ . تو اتاقم تنها نشستم ، بازم اين فن لعنتي خراب شده و من پنجره ها رو باز كردم و دارم با تحمل خاكي كه تو فضاي اينجا پر شده ،اين جمله ها رو مي نويسم .
۳ . ديروز به صورت اتفاقي ، حين وبگردي رسيدم به بلاگي كه تو آخرين پستش نوشته بود اينكاره نيست و خداحافظي كرده بود . راستشو بخوايد منم اينكاره نيستم ، يعني اگه هم باشم وقتشو ندارم . اينجا رو هم به ندرت پيش مياد كسي بخونه . اهل اينكه برم اينور و اونور كامنت بذارم كه ايها الناس بياد از وبلاگ من بازديد كنيد هم نيستم . اما به دليل اينكه از نظر من كار نيمه كاره يه شكست محسوب مي شه و همچنين به احترام اون چند نفري كه ميان اينجا و مزخرفات منو مي خونن ، دوست دارم بنويسم .
۴ . دوشنبه از اداره ماموريت گرفتم برم نمايشگاه كتاب . حتما خودتون رفتين و ديدين كه چه خبره . من خيلي سريع چند تا كتاب مد نظرمو خريدمو برگشتم . نكته مهم اينه كه من بالاخره نفهميدم چرا نمازجمعه تو دانشگاه برگزار مي شه و نمايشگاه كتاب تو مصلي .
۵ . تو برنامه هاي سال ۸۷ ، ساعت مطالعه و ورزش رو براي خودم در نظر گرفته بودم و رژيم . به حول قوه الهي اولي حل شده و دارم اجراش مي كنم . مونده دومي و سومي . ( اگه اين كاراي اداره و پروژه ها بذارن !!! )
۶ . مي خواستم خونه رو عوض كنم ، يه سري به بنگاهها زدم و يه مدتي هم هست آگهي هاي همشهري رو مي خونم . نتيجه اخلاقي اينه كه بايد به هميني كه دارم قانع باشم ، فكر خريدن خونه بزرگتر رو از ذهنم بيرون كنم ، سعي كنم ديگه از اين افكار مسموم به مغزم راه پيدا نكنه و .... و اصلا غلط كنم ديگه از اين كارا بكنم .
باقي بقاي شما