|
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT
|
آقا جان اين همان درودي ديگر است . يعني الان همان "تا" است كه بايد بار دگر درودي فرستاد . بعضي چيزها در زندگي اين روزهاي نوستالوژي اند ، آنهم به غريب ترين شكل ممكن . همين نيم ساعت پيش كه داشتم قدم مي زدم كنار خيابان ، ياد داستانهاي مادربزگ افتادم . آن روزهاي خيلي دور را به ياد آوردم كه از مدرسه ، خانه مادر بزرگ مقصدم بود تا پدر و مادرم بعد از اتمام كارشان براي به خانه بردنم ، دنبالم بيايند . ناهار را كه مي خورديم ، گاه چرت بعد از ظهر ، مادر بزرگ برايم قصه مي گفت . از آن قصه هاي قديمي ، جسته و گريخته ، دو تايش را به ياد دارم . قصه حسن كچل و دزدان سيب زميني . خيلي دوستشان داشتم و شايد مادر بزرگ بارها و بارها تكرار كرد آنها را .
كنار خيابان كه قدم مي زدم ، با خودم فكر كردم چقدر خوب ميشد مادر بزرگ يكبار ديگر بتواند اينها را برايم بگويد ، تا من جوري ، جايي ثبتشان كنم . واقع بين كه باشم شايد بايد قبول كنم اين تنها مادر بزرگ بجا مانده از نسل قبليم را شايد چند سالي بيشتر نداشته باشم . چقدر خوب ميشد كه اين قصه ها را طوري ثبت مي كردم كه در خاطره ها ، سالها بماند و در لابلاي شاخ و برگ درختان آن خانه باغ قديمي گم نشود .
مادر بزرگ الان هشتاد و اندي را سپري كرده است و من اين روزها دهه چهارم زندگي را سپري مي كنم . نمي دانم آيا در حوصله مادر بزرگ مي گنجد كه بر شرمم فائق آيم و باز هم در سي و اندي سالگي بخواهم ، يكبار ديگر ، فقط يكبار ديگر برايم قصه بگويد ...
۱ . به ناخن هايم حساسيت زيادي دارم . نه اينكه بخواهم از اين سوسول بازي ها در بياورم ، ولي اگر ترك بردارند يا بشكنند ، به طرز فجيعي برايم عذاب آور است . اينجاست كه يكي از مهمترين ابزارهاي در دسترس بايد ناخن گير باشد تا سريعا در رفع اشكالات پيش آمده ياور و يار من باشد . وگرنه چنان چندشم مي شود كه نگو و نپرس .
۲ . اگر جايي باشم كه اتفاقي ناخنم با جايي بگيرد و لب پر شود يا بشكند ، ناخن گير هم نداشته باشم ، آنوقت است كه بهترين راه براي فرار از اين عذاب اليم الهي ، استفاده از چسب زخم يا چيزي مشابه آن است كه حس بد ماجرا را براي مدتي مخفي نگه دارد .
۳ . ديشب حسب عادت چهارشنبه شبها ، رفتم سالن ، هنوز درست و حسابي گرم نشده ، يهو متوجه شدم كه لبه ناخن وسطي دست چپم شكسته . چاره اي نبود ، بچه ها هم چسب نداشتند ، بيرون آمدم و رفتم سمت نگهباني كه شايد چسب پيدا كنم ، يهو رو در رو ، رضا را ديدم . رضا همكلاسي سالهاي نه چندان دور دبيرستان بود . بعد ها هم تك و توك ميديدمش ،اما آنقدر صميمي نبوديم كه با هم ارتباط داشته باشيم . بعد از سلام و احوالپرسي ، بعد از اين همه سال ، ناخودآگاه پرسيدم چسب داري ؟ كيفش را گشت و چسب زخمي پيدا كرد تا مرا از اين حس بد نجات دهد . رفيق هم رفقاي قديمي !