تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT
داريم . كم كمك مي ريم تو پاييز . فصلي كه من خيلي دوستش دارم . اين روزهاي وقتي فرصت مي كنم به ماشينيزمي كه ما رو اسير خودش كرده فكر كنم ، بد جوري دلم مي گيره . تو زندگي ماشيني ما همه چيز هست ، بجز صميميت و رفاقت و صفا .

ديگه كمتر مي تونيم دوستاي قديمي رو ببينيم و يا هر از چند گاهي چند كلمه با هم صحبت كنيم . . .

با  اين اوصاف بعضي وقتا دلم بد جوري براي گذشته هاي تنگ مي شه . . .

الان يكي از اون لحظاته....

دارم Dance Me To The End Of Love  ، لئونارد كوهن رو گوش مي دم و چه قدر زيباست . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 11:7  توسط من  | 

مي خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم.

خيالگونه،
در نسيمي كوتاه
كه به ترديد مي گذرد
خواب اقاقياها را
بميرم.

مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم.

در باغچه هاي تابستان،
خيس و گرم
به نخستين ساعت عصر
نفس اطلسي ها را
پرواز گيرم.

حتي اگر
زنبق ِ كبود ِ كارد
بر سينه ام
گل دهد-
مي خواهم خواب اقاقيا را بميرم
در آخرين فرصت گل،
و عبور سنگين اطلسي ها باشم
بر تالار ارسي
در ساعت هفت عصر

احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:41  توسط من  | 

اينو بخونين :

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:38  توسط من  | 

اين روزا بد جوري سرما خوردم و اصلا حال و حوصله كار كردن ندارم . علاوه بر كاراي جاري اجراي يه پروژه و بررسي چند تا پروژه هست كه بايد به اونا هم برسم . پاييز اولين تلنگرش رو به من زده . با اين همه پاييز محبوب ترين فصل منه . هواي خنك پاييز و روزاي غم انگيزش رو دوست دارم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:34  توسط من  |