تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

 آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:53  توسط من  | 

مدتي هست كه احساس دردي مبهم و ناخوشايند با من همراهه .نمي دونم چيه . اولش فكر كردم شايد تنم سرما خورده باشه ... اما نشونه هاي ديگه اي كه همراه دردم گاه گاهي به خلوت وجودم سرك مي كشند زياد علايم  خوشايندي نيست ....

از همون موقع به اين فكر مي كنم كه شايد ... اين آخرين شروع باشه ... شروعي با آغازي ناخوشايند و پاياني دردناك . مي ترسم . مي ترسم و مي ترسم .

با خودم فكر مي كنم كه هنوز خيلي كارهاي انجام نشده دارم ، خيلي چيزهاست كه دوست دارم بهشون فكر كنم و با اونها از زندگي لذت ببرم و خيلي افراد كه دوست دارم حالا حالا ها دوستشون داشته باشم !

من نمي دونم چي بگم . شايد اين حس اينجورام كه من فكر مي كنم جدي نباشه ولي ... مي خوام برم دكتر ولي هي امروز و فردا مي كنم . شايد مي ترسم .شايد زيادي درگير زندگي شدم و شايد ...

دوست دارم اگه بخوام برم ،‌فرصتي رو كه دارم فقط صرف ديدن جاها و افرادي بكنم كه خاطرات گذشته منو تشكيل مي دن . حتي اونهايي كه يه گوشه از ذهنم دارن خاك مي خورن . دوست دارم فقط بگردم و بگردمو بگردم . دوست دارم با دوستاي گذشته واليبال بازي كنم . برم ساحل .... بشينم و با هم گپ بزنيم ، از همه چيزهايي كه دوست دارم عكس بگيرم ، برم مدرسه هايي كه بودم ، دانشگاهي كه درس خوندم ، جاهايي كه كار كردم  و و و و . خيليه . براي گفتن همشون مجالي نيست .

شايدم تموم اين حرفا فقط يه حس باشه . يه حس غريب و نا آشنا

ولي اين چيزيه كه الان تو ذهن منه و دوست داشتم بنويسم . اينا رو به هيشكي نگفتم و نخواهم گفت . حتي به عزيزترين موجود زندگيم . نگران تنهايي اونم هستم .

همه اينا رو نوشتم كه بگم : زندگي شايد همين باشد

من به زعم همه تو اين مدت زندگيم آدم موفقي بودم . و خوشحالم از اين كه اگه زندگي من با طول كوتاه تموم بشه اما عرضش برام رضايتبخش بوده . شايد سخت باشه گفتنش ، اما . من الان كه نمي دونم ميرم يا هستم ، حس مي كنم اگه قرار بر رفتن باشه ... آماده ام . شايد اگه با واقعيت روبرو بشم اين روحيه رو نداشته باشم . فقط ...

تنها نگراني من اونيه كه دوستش دارم . و همه اين موفقيتهام رو مديون اون هستم . اينكه چه اتفاقي تو اين بعد قضيه مي افته اذيتم مي كنه .

اينا اونيه كه تو دل من ميگذره . نمي دونم ديگه چي بايد بگم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:10  توسط من  | 

سلام

من الان يه هفته هست كه كار جديدم رو شروع كردم . اينجام مث همون جاي قبليه . فقط امنيت شغلي بيشتري رو احساس مي كنم و مي تونم بگم كه خطر از دست دادن شغل و استرس شغلي تو اينجا دقيقا صفر هستش .

خيلي دلم براي بچه هاي سازمان قبلي تنگ شده . روزاي اول فكر مي كردم اشتباه كردم اومدم اينجا ، اما حالا نه . تجربيات جديد ، كارهاي جديد ، دوستان جديد و وضعيت جديد شغلي  همه و همه دست به دست هم ميدن كه سختيهاي ابتداي كار راحت تر جلوه كنه .

دارم اسباب كشي هم مي كنم به خونه جديد . خلاصه جابجايي كار و مسكن با هم تداخل پيدا كرده و سخت شده . كما اينكه كارهاي سازمان قبلي رو هم بايد تو موعدهاي خاصي انجام بدم و ۲ تا پيشنهاد توليد نرم افزار رو هم دارم همزمان بررسي مي كنم . خلاصه تو يه كلام دارم كلافه مي شم ...

فعلا بايد برم . كارهام عقب افتاده . تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:31  توسط من  | 

دلم امشب صاف است

آسمان هم آرام

و هزاران فانوس

باد هم می آید

به گمانم فردا روز خوبی باشد

صورت ماه به من می گوید . . .

امروز روز آخر است . و فردا شروعي نو . آخرين روز كاري از يك بازه چند ساله در شركت بزرگي كه تجربيات گرانقيمتي در وجودم به يادگار گذاشت . اين نيز گذشت و فردا آغازي نو ، شروعي دوباره و آينده اي زيباتر را نويد مي دهد . دلم تنگ است از همين حالا . براي همه بدي ها و خوبي ها . براي همه چيزهايي كه به ياد ها مي پيوندند و بايد در مرور خاطرات فقط در ذهن ملاقاتشان كنم .

و در پس هر هجراني ، موفقيت جستجوي مي شود . اميدوارم موفق باشم .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:46  توسط من  | 

بهار پرواي غم‌هاي كوچك و بزرگ من و تو ندارد. داغ اگر بر دل داشته باشي و يا شور كهكشان‌ها در سر، آنگاه كه بايد، مي‌آيد. وخوب است كه چنين است، وگر نه انسان، اسير غم‌هاي خويش، جاودانه زانوي غم به سينه خسته مي‌فشرد.

و چه خوب كه امسال هم بهار آمد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:55  توسط من  | 

بالاخره تموم شد .

من در آزمونهای نهایی .... هم انتخاب شدم و از این به بعد باید برم ... کار کنم . دارم سیستمهامو تحویل دوستانم در شرکت فعلی می دم تا کار انتقال به کار جدیدم آخرین مرحله رو هم بگذرونه .

یه حسی دارم که نمی تونم بگم چیه . هم ناراحتم  هم خوشحال و هم نگران ...

ناراحت از اینکه دارم اینجا رو با همه بدی ها و خوبی هاش ترک می کنم .
خوشحال از اینکه دارم به یکی از اهداف مهمم که کار کردن تو ... می رسم .
و نگران از همه مسائلی که ممکنه تو این انتقال برام پیش بیاد .

برام دعا کنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:1  توسط من  |