تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT
زندگي آرام آرام مي گذره ...

چند روزي منزل پدر و مادر بودم .. جاي جاي اون خونه زيبا برام ياد آور خاطرات شيريني هستش كه با دور شدن از شهر و ديارم نمي خوام اونا به فراموشي سپرده شه ... دوست دارم با اونا زندگي كنم ، يا حد اقل شرايط طوري بود كه مي تونستم بيشتر بهشون سر بزنم . اما ...

ديدن پدر بزرگ و مادر بزرگم هم خالي از لطف نبود . اونام بخش اعظمي از خاطرات كودكي منو مي سازند .

هر وقت مي خوام از پيششون برگردم اعطابم مي ريزه به هم . راستي چرا من بايد اين تهرون لعنتي رو تحمل كنم . شايط چند وقت ديگه اگه عمري بود از اينجا براي هميشه برم .

راستي يكي از دوستاي دوره دانشگاهمو ، يعني در واقع هم اتاقي مو بعد از ۷ - ۸ سال ديدم . خيلي برام جالب بود . كاملا اتفاقي . ديدن يه دوست خوب بعد از چندين سال ميتونه خيلي جذاب باشه .

و با همه اين اوصاف اينجا سرد سرد است . كار جديدم گر چه سبكتره اما ... خبري از اون صميميت قبلي اينجا نيست . شده همكارام بعد از ۷ - ۸ سال همكاري از هم مي پرسن : راستي تو اهل كجايي ؟ يا كدوم دانشگاه درس خوني ؟ براي من خيلي عجيب و غريبه !!!

به اميد روزهاي بهتر .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 10:54  توسط من  | 

بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره

عاشق مرگه که شاید

توی دست تو بمیره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 11:17  توسط من  |