|
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT
|
دنیای سوفی . یوستین گردر . حسن کامشاد . انتشارات نیلوفر
تا حالا فلسفه نخونده بودم . هیچوقت هم نگام به دنیا فلسفی نبود . اما با خوندن این کتاب یه مقداری دیدم باز تر شده . حد اقل فهمیدم که فلسفه یعنی چی . خوندنش رو به همه دوستان توصیه می کنم.
توصيه مي كنم اگه ورزش تو برنامه هفتگيتون و يا به عبارتي زندگيتون جايي نداره ، يه جايي براش باز كنيد .
ديشب شام مهمون آقاي برادر بودم . يه مجله اي ديدم كه رو پيشخون روزنامه فروشي ها هم هميشه ميديدم و فكر مي كردم چيز مزخرفيه . "همشهري جوان" . تو اين نابساماني مطبوعاتي و فرهنگي فكر كنم بين بقيه چيزهايي كه من ديدم پرمحتوا تر و با ارزش تره . مي خوام يه چند وقتي امتحانش كنم .
قرار بود براي برنامه مطالعه ام رمان" كليدر" رو كه هميشه دوست داشتم بخونمش و فرصتشو نداشتم براي زمستون امسال بگيرم و بخونم . ديشب خريدمش .اميدوارم برنامه زمانبندي خوندنش برام عوض نشه .
چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله ي يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جادههاي خاكي پيدا ميشود. راننده آن اتومبيل كه يك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟
چوپان نگاهي به جوان تازه به دورانرسيده و نگاهي به رمه اش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.
جوان، ماشين خود را در گوشه اي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه NASA روي اينترنت، جايي كه ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي ( GPS) را فعال كند، شد. منطقه ي چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحه كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيده ي عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.
بالاخره 150 صفحه ي اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.
چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، ميتواني يكي از گوسفندها را ببري.
آنگاه به نظاره ي مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد
مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!
چوپان گفت: تو يك مهندس صنايع هستي.
مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده اي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي.
باید مراقب باشم خوابم نبره ...
الان يه كمي بهترم . و زندگي زيباست . مي خوام براي سرگرمي هم شده جزو دسته اول بشم .