|
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT
|
نرم نرمك مي رسد اينك بهار ...
۳۰ سال گذشت ،يك نيم و نمي ديگر ، شايد .در آستانه ۳۱ سالگي فرورديني ديگر بسراغم آمده و ميلاد من هر ساله در فروردين ماه با عيد عجين شده است ، بسي ميمون و مبارك . از نيم گذشته راضيم كم و بيش . هر چه خواستم به دست آورده ام ، با تلاش و عنايت معبود . مي خواهم نيم ديگر اگر باشد ، متفاوت تر شروع شود .
درد ساق پا به دردهاي روزمره اضافه شده . ياد ده ، ۱۵ سال پيش كه روي تور واليبال هر چه مي خواستم مي كردم ، كمي به خودم مي آورد ، من را .
مي خواهم ...
ورزش كنم ، بخوانم ، تفريح كنم و ... زندگي كنم مثل روزهاي نه چندان دور .
سلامتي آرزو مي كنم ، براي همه . و خودم .
نوروز ۸۷ خجسته . تا سال بعد . بدرود
بوی عیدی ، بوي توپ بوي كاغذ رنگي ...
سالهاست ديگر عيد نوروز طعم گذشته ها را ندارد . امروز فقط سايه هايي از روزهاي طلايي نه چندان دور ، در خاطرم باقيست . مدتهاست كه ديگر عيدي نمي گيرم . براي من ديگر عيد تمام شده است ، شايد . ياد روزهاي گذشته ناخودآگاه اشك را بر مژگانم سرازير مي كند . كودكاني را مي بينم دست در دست پدر و مادر براي خريد عيد به تكاپو افتاده اند .اما من نه اشتياقي دارم و نه تكاپويي . سالهاست كه تنگ بلورين خانه ام ماهي قرمزي در خود نمي بيند و سبزه ها از هفت سين رخت بربسته اند ، اما مگر هفت سيني هم مانده ! دوست دارم به كودكيم برگردم . سالهايي كه با همه سختي ها ، جنگ و خونريزي در سرزمينم زيبا مي گذشت . دوست دارم باز هم ۱۰ ساله شوم ،لباس نو بپوشم ،بر گونه هاي پدر بزرگ و مادر بزرگ بوسه زنم و عيدي بگيرم .
از چند ماه گذشته براي عيد ۸۷ لباس نو خريدم . براي عيد كه نه ، اما ، خواستم نپوشم تا عيد . مي خواهم امسال تنگ بلورين خانه ماهي قرمزي داشته باشد همرنگ گل سرخ و سبزه سفره هفت سين طراوت و شادابي بهار را زنده كند . اما ...
آيا پدر بزرگ هم ؟