تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT

نرم نرمك مي رسد اينك بهار ...

۳۰ سال گذشت ،يك نيم و نمي ديگر ، شايد .در آستانه ۳۱ سالگي فرورديني ديگر بسراغم آمده و ميلاد من هر ساله در فروردين ماه با عيد عجين شده است ، بسي ميمون و مبارك . از نيم گذشته راضيم كم و بيش . هر چه خواستم به دست آورده ام ، با تلاش و عنايت معبود . مي خواهم نيم ديگر اگر باشد ، متفاوت تر شروع شود .

 درد ساق پا به دردهاي روزمره اضافه شده . ياد ده ، ۱۵ سال پيش كه روي تور واليبال هر چه مي خواستم مي كردم ، كمي به خودم مي آورد ، من را .

مي خواهم ...
ورزش كنم ، بخوانم ، تفريح كنم و ... زندگي كنم مثل روزهاي نه چندان دور .

سلامتي آرزو مي كنم ، براي همه . و خودم .

نوروز ۸۷ خجسته . تا سال بعد . بدرود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:46  توسط من  | 

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

فريدون مشيري .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:37  توسط من  | 

به دعوت  عمومي نيكو

كتابهايي كه تا نيمه خوندم و ول كردم :

1 . چنين گفت زرتشت : نيچه
2 . زنگها براي كه به صدا در مي آيند : ارنست همينگوي
3 . روز و شب يوسف : محمود دولت آبادي
4 . جاي خالي سلوچ : محمود دولت آبادي
5 . خرمگس : لیلیان اتل وینیچ

و كتابهايي كه از خوندنشون لذت بردم :

1 . كله اسب : جعفر مدرس صادقي
2 . نوبت عاشقي : محسن مخملباف
3 . عادت مي كنيم : زويا پيرزاد
4 . مادام بواري : گوستاو فلوبر
5 . حكايت مرد ناشناس : آنتوان چخوف
6 . و همه كتابهاي هوشنگ گلشيري و صادق هدايت

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 17:31  توسط من  | 

بوی عیدی ، بوي توپ  بوي كاغذ رنگي ...

سالهاست ديگر عيد نوروز طعم گذشته ها را ندارد . امروز فقط سايه هايي از روزهاي طلايي نه چندان دور ،  در خاطرم باقيست . مدتهاست كه ديگر عيدي نمي گيرم . براي من ديگر عيد تمام شده است ، شايد . ياد روزهاي گذشته ناخودآگاه اشك را بر مژگانم سرازير مي كند . كودكاني را مي بينم دست در دست پدر و مادر براي خريد عيد به تكاپو افتاده اند .اما من نه اشتياقي دارم و نه تكاپويي . سالهاست كه تنگ بلورين خانه ام ماهي قرمزي در خود نمي بيند و سبزه ها از هفت سين رخت بربسته اند ، اما مگر هفت سيني هم مانده ! دوست دارم به كودكيم برگردم . سالهايي كه با همه سختي ها ، جنگ و خونريزي در سرزمينم زيبا مي گذشت . دوست دارم باز هم ۱۰ ساله شوم ،لباس نو بپوشم  ،بر گونه هاي پدر بزرگ و مادر بزرگ بوسه زنم و عيدي بگيرم .

از چند ماه گذشته براي عيد ۸۷ لباس نو خريدم . براي عيد كه نه ، اما ، خواستم نپوشم تا عيد . مي خواهم امسال تنگ بلورين خانه ماهي قرمزي داشته باشد همرنگ گل سرخ و سبزه سفره هفت سين طراوت و شادابي بهار را زنده كند . اما ...

آيا پدر بزرگ هم  ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:38  توسط من  | 

كار ، پروژه ، روزمرگي و خيلي چيزهاي ديگه اجازه نميده كه مرتب بنويسم . شايد اگر فرصتي دوباره براي زيستن داشتم ، مسير ديگري رو انتخاب مي كردم . با اين همه سعي مي كنم با قدرت جلو برم .
....


+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:22  توسط من  |