تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT
ساعت حدودا دو بعد از ظهره . پس از صرف نهار در رستوران ، روربروي پنجره باز اتاقم در اداره نشستم و فارغ از دود و دم وهياهو بيرون ، لذت نسيم خنك آخرين روزهاي فروردين رو تجربه مي كنم . آخ كه چه خوب مي شد يكي بزرگواري مي كرد يه ليوان چاي داغ الان بهم مي رسوند !! بهار رو دوست دارم ولي نه به اندازه پاييز .
امروز تصادفا داشتم آگهي هاي روزنامه همشهري رو تورق مي كردم . واي واي واي ، امان و امان و امان از وضعيت خونه تو تهرون . دود از كله ام بلند شد وقتي اين آگهي هاي مزخرف رو ميبينم . خدا به داد نسل بعد از ما برسه .
با امير كه صحبت مي كردم ، منو مجاب كرد كه دوباره ورزش رو شروع كنم . بالاخره هر چي باشه امسال سال نوآوري و شكوفاييه .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:13  توسط من  | 

سي سالگي سن عجيبيه . ۹ فروردين ۸۷ احساسم با روز قبل خيلي فرق مي كرد . ديگه احساس جووني نمي كنم . چند تار موي سپيد  كه چند ماهيه رو شقيقه ها خود نمايي مي كنه ، هر روز صبح اينو بهم ياد آوري مي كنه كه ديگه داري پير مي شي پسر . دنياي عجيبيه ، انگار ديروز بود كه ديپلم گرفتم ،‌ رفتم دانشگاه ، فارغ التحصيل شدم ،‌ اومدم سركار و ...... زمان سريع مي گذره و ما اصلا حسش نمي كنيم . دلم براي همه سي سال گذشته تنگ مي شده يهو . براي ف و م و ر و ... كه كمتر مي بينمشون . براي عشق و شور و شوق فقط ۲ ساعت واليبال بازي كردن . براي زنگهاي تفريح و ساندويچ هاي ممد آقا . ساعتهاي تنهايي ، مجله دنياي ورزش ‌‌، كيهان ورزشي و دانستنيها ، براي كتابهاي پدربزرگ كه مي گرفتم و پس نميدادم! و براي ....

تو اداره برامون يه دوره كلاس جاوا گذاشتن . ۲ روز هفته با اون مشغولم  . اصلا از هر ابزار غير ميكروسافتي عقم مي گيره . دنبال يه زمان خالي توهفته مي گردم كه حداقل بتونم با بچه هاي اداره برم باشگاه .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:16  توسط من  |