|
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT
|
سي سالگي سن عجيبيه . ۹ فروردين ۸۷ احساسم با روز قبل خيلي فرق مي كرد . ديگه احساس جووني نمي كنم . چند تار موي سپيد كه چند ماهيه رو شقيقه ها خود نمايي مي كنه ، هر روز صبح اينو بهم ياد آوري مي كنه كه ديگه داري پير مي شي پسر . دنياي عجيبيه ، انگار ديروز بود كه ديپلم گرفتم ، رفتم دانشگاه ، فارغ التحصيل شدم ، اومدم سركار و ...... زمان سريع مي گذره و ما اصلا حسش نمي كنيم . دلم براي همه سي سال گذشته تنگ مي شده يهو . براي ف و م و ر و ... كه كمتر مي بينمشون . براي عشق و شور و شوق فقط ۲ ساعت واليبال بازي كردن . براي زنگهاي تفريح و ساندويچ هاي ممد آقا . ساعتهاي تنهايي ، مجله دنياي ورزش ، كيهان ورزشي و دانستنيها ، براي كتابهاي پدربزرگ كه مي گرفتم و پس نميدادم! و براي ....
تو اداره برامون يه دوره كلاس جاوا گذاشتن . ۲ روز هفته با اون مشغولم
. اصلا از هر ابزار غير ميكروسافتي عقم مي گيره . دنبال يه زمان خالي توهفته مي گردم كه حداقل بتونم با بچه هاي اداره برم باشگاه .