تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT

"در رخوت ستارگان حس كردم مرده ام ،‌ و اين صداي جادويي نه از آن خنياگري بلوچ كه صداي نكير و منكر است كه ، مهربان و تبدار ،‌نامه اعمال مرا مي خوانند . يكي به نغمه و يكي به كلام . مي ديدم كه هيچ پرخاشي در ميانه نيست ،‌نه حتي هيچ سرزنشي . مي ديدم گناهان مرا مي شمرند اما نه از سر شماتت . همه اش به دلسوزي كه پايش اگر لغزيد ، لغزيد اما نه از سر پستي كه خطايي اگر رفت ،‌رفت اما نه از سر اختيار .
چه سبكبار شده بودم آن شب . مي گفتم : پس اين است مرگ ؟ اين حلاوت در كمين ؟" 
همنوايي شبانه اركستر چوبها. رضا قاسمي


به راستي اگر مرگ اينچنين باشد ،‌شما چه اندازه وقت مي خواهيد كه به سراغتان بيايد ؟تا به حال فكر كرده ايد كه اگر نباشد آنچه كه پس از مرگ گفته اند هست ، چه مي شود . تا به حال به عدم فكر كرده ايد ، به زيستن پس از مرگ ، به نظريه تناسخ روح و ....

برايم بنويسيد كه مرگ را ، و پس از مرگ را چگونه مي بينيد ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:35  توسط من  | 

۱ . ديشب حين رانندگي بس كه عجله داشتيم نزديك بود كار دست خودمان بدهيم . هر چقدر بانو مي گفت مراقب باش ،‌ ما كار خودمان را مي كرديم و رانندگي خودمان را . خلاصه در چند مرحله نتوانستيم آدمهاي ۱۰ امتيازي وسط خيابان و حاضر در مسير را با اتوموبيلمان بزنيم و امتيازات لازم را براي پيشي گرفتن از درايور بين المللي بانو نيكو(   ) ، كسب نماييم .

۲ . امروز بعد از خوردن ناهار بنده حدودا دو ساعت پشت ميز كار در اداره ،‌ چرت كه چه عرض كنم ، خوابيدم و ركوردي ديگر در مسير تعالي كارمند نمونه ، كسب نمودم . از دوستاني كه تخ.. اين كار را دارند صميمانه دعوت ميشود جهت ايجاد حس رقابت سالم و منجر به تعالي سازماني ، بنده را ياري فرمايند .

۳ .*********************************************** .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 17:1  توسط من  | 

لاجرم هر آنكه شاه كليد داشته باشد موفق است ، داستان بازه اي از زندگي دو دوست دوران نوجواني ، يكي به دنبال مريد و ديگري در پي نوشتن وقايع دوران انقلاب ايران ، در قالب يك رمان . دست سرنوشت زندگي اين دو دوست را در هم گره مي زند بعد از سالها . مير محمد ديگر نيست و راوي در بند ، به جهت ارائه توضيحات در خصوص مرگ دوست ديرين ، ماوقع سالهاي گذشته را به صورت شرح حال بيان مي كند ...

داستانهاي جعفر مدرس صادقي را نمي تواني نيمه خوانده ول كني ، بايد يك بند بخواني و بخواني و بخواني تا آخر داستان . گاو خوني ،‌كله اسب ، كنار خيابان ، آب و خاك ، من تا صبح بيدارم ،‌ شاه كليد ،‌آن طرف خيابان  را از مدرس صادقي خوانده ام و چند تايي ديگر در صف دارم، اما كله اسب چيز ديگري بود .يك نفس خواندمش .

شاه كليد را همين جمعه صبح گرفتم ، عصر شروع كردم و تمام .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:11  توسط من  | 

۱. طي دو سه روز گذشته ، با شوق و ذوق فراوون اومدم هر بار چيزي بنويسم ، ظاهرا سرور بلاگفا با من يار نبود و اگر بود وفادار نبود ، نوشته هام پست نمي شد و ظاهرا سروره مشكل داشت . نميدونم شايد بهتره از اين به بعد نوشته هامو به جاي تايپ تواين اديتور مزخرف بلاگفا ، يه جاي ديگه بنويسم و بعد بيارم اينجا پست كنم ...

۲ . تو اتاقم تنها نشستم ، بازم اين فن لعنتي خراب شده و من پنجره ها رو باز كردم و دارم با تحمل خاكي كه تو فضاي اينجا پر شده ،‌اين جمله ها رو مي نويسم .

۳ . ديروز به صورت اتفاقي ، حين وبگردي رسيدم به بلاگي كه تو آخرين پستش نوشته بود اينكاره نيست و خداحافظي كرده بود . راستشو بخوايد منم اينكاره نيستم ، يعني اگه هم باشم وقتشو ندارم . اينجا رو هم به ندرت پيش مياد كسي بخونه . اهل اينكه برم اينور و اونور كامنت بذارم كه ايها الناس بياد از وبلاگ من بازديد كنيد هم نيستم . اما به دليل اينكه از نظر من كار نيمه كاره يه شكست محسوب مي شه و همچنين به احترام اون چند نفري كه ميان اينجا و مزخرفات منو مي خونن ، دوست دارم بنويسم .

۴ . دوشنبه از اداره ماموريت گرفتم برم نمايشگاه كتاب . حتما خودتون رفتين و ديدين كه چه خبره . من خيلي سريع چند تا كتاب مد نظرمو خريدمو برگشتم . نكته مهم اينه كه من بالاخره نفهميدم چرا نمازجمعه تو دانشگاه برگزار مي شه و  نمايشگاه كتاب تو مصلي .

۵ . تو برنامه هاي سال ۸۷ ، ساعت مطالعه و ورزش رو براي خودم در نظر گرفته بودم و رژيم . به حول قوه الهي اولي حل شده و دارم اجراش مي كنم . مونده دومي و سومي . ( اگه اين كاراي اداره و پروژه ها بذارن !!! )

۶ . مي خواستم خونه رو عوض كنم ، يه سري به بنگاهها زدم و يه مدتي هم هست آگهي هاي همشهري رو مي خونم . نتيجه اخلاقي اينه كه بايد به هميني كه دارم قانع باشم ،‌ فكر خريدن خونه بزرگتر رو از ذهنم بيرون كنم ، سعي كنم ديگه از اين افكار مسموم به مغزم راه پيدا نكنه و .... و اصلا غلط كنم ديگه از اين كارا بكنم .

باقي بقاي شما

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط من  | 

مي نوش كه عمر جاوداني اين است
خود حاصلت از دور جواني اين است
هنگام گل و مل اس و ياران سرمست
خوش باش دمي كه زندگاني اين است

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 7:59  توسط من  | 

اينجا ، ميدون .... ، محل كار من . هوا خيلي گرمه ، سيستمهاي تهويه هنوز راه نيفتاده و پنكه اتاق هم معلوم نيست كجاست . به اينها اضافه كنيد ، من‌ـ گرمايي رو . تحمل گرما برام واقعا طاقت فرساست . ترجيح مي دم تو سيبري زندگي كنم ولي گرما رو حتي يه لحظه هم تحمل نكنم .

الان دقيقا يه ساله اومدم تو اين سازمان جديد . نمي دونم ، اما از روند كاري يه سال گذشتم اصلا راضي نيستم . گاهگداري به ذهنم مي رسه كه شايد اشتباه كردم ، اما از اونجايي كه زياد اهل اعتراف به اشتباهام نيستم اينو جايي مطرح نكردم .

سال گذشته بعد از ۸ ماه امتحان و مصاحبه و گزينش و ... من ۲ راه داشتم :
يااينه تو شركت معتبر خودرو سازي كه داشتم كار مي كردم ،  با چند سال تجربه كاري ، حقوق مناسب و راضي كننده ، مزايا و پاداش خوب و ... با شرايط قراردادي و استرس انتقال شركت به يه شهر ديگه به كارم ادامه بدم ،
و يا استخدام رسمي تو سازمان دولتي فعلي ، با حقوق معمولي ، پاداش هاي روتين ، مزايايي كه بعد از چند سال قابل استفاده هستند رو انتخاب كنم .

و من راه دوم رو انتخاب كردم ، اما شرايط كاري اينجا برام ارضا كننده نيست . دوست دارم پويا باشم ، تو محيط كارم تاثير گذار باشم و از همه مهمتر اينكه دوست دارم كارها هميشه اصولي و علمي انجام بشه كه اينجوري نيست .

براي همين سعي مي كنم تا با قبول انجام پروژه هاي ديگه از شركتهاي دور و ورم ، حس كاري خودم رو ، بر مبناي علاقه شخصيم ، راضي نگه دارم .

به نظر شما آيا من تو تغيير شغلم اشتباه كردم ؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:42  توسط من  | 

غروب دلگير جمعه ، ۳۰ فروردين ،‌ ساعت ۴ عصر :
با مادر در باره پدربزرگ حرف مي زديم ، مادر خيلي زود رفت .
ساعت ۱۰ شب :
پدر ، از مرگ پدر بزرگ در آخرين جمعه دلگير فروردين ۸۷ آگاهم كرد و من پس از گذشت چند روز هنوز رفتن پدر بزرگ را باور ندارم .

انساني بزرگوار كه من براي مرگش بارها گريستم . مرگ پدر بزرگ ، براي مادربزرگ ضربه بسيار بزرگي بود . ياد روزي افتادم كه در حالي كه مادر بزرگ را در آغوش خود داشت به ما نوه ها مي گفت : شما همه حاصل عشقبازي هاي ما دونفريد و ما مي خنديديم و مادر بزرگ خجالت مي كشيد . اما جمعه مادربزرگ ، بارها بدون اينكه خجالت بكشد گفت كه زندگي بدون پدربزرگ برايش معني و مفهوم ندارد .

من هر لحظه منتظرم كه باز هم پدر بزرگ را در حياط زيبا و پر از خاطرات دوران كودكي خانه اش ببينم ، اما ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:42  توسط من  |