|
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT
|
<< چرا اينهمه فرق مي كند تاريكي يا تاريكي ؟ چرا تاریکی ته گور فرق می کند با تاریکی اتاق ؟ ... فرق می کند با تاریکی ته چاه ؟فرق می کند با تاریکی زهدان ؟ وقتی دایی با آن دوحفره خالی چشمها توی صورتش ، برگشت به طرف درخت انجير وسط حياط ، طوري برگشت كه انگار مي بيند . طوري برگشت كه من ترسيدم . تو بگو ، "نايي" . چرا تاريكي ازل فرق مي كند با تاريكي ابد ؟ چرا تاريكي پشت چشمهام سوزن سوزن مي شود ، نايي ؟ تو كه از ستاره ديگري آمدي ... تو بگو >>
چاه بابل . رضا قاسمي . نشر باران . سوئد .۱۹۹۹
آيا براستي تاريكي با تاريكي فرق مي كند . همه ما تاريكي را در شرايط مختلف تجربه كرده ايم . در منزل ، خيابان ، كوه ، پارك ، اتاق خواب ، دستشويي و ... . در همه شرايط اسير تاريكي شده ايم .تاريكي ،تاريكيست . اما با خواندن پاره صفر از چاه بابل ، كمي اگر با خود بينديشيم ، نتيجه فرق تاريكي است با تاريكي . البته به نظر مي رسد نويسنده در بيان لفظ تاريكي در پي معاني ديگريست ، همانطور كه وي خواسته ، تو بگو تاريكي با تاريكي فرق مي كند يا نه ؟
اپيزود اول : مهر ماه سال ۱۳۷۱ . اول دبيرستان درس مي خوانم . نوجوانم و پر شور . عاشق واليبال . در روياها هميشه خودم را در تيم ملي واليبال ايران مي بينم . "ج" همشهري من است ، ۴ سال بزرگتر و عضو تيم ملي جوانان ايران . كفشهاي asics "ج" را دوست دارم . دوست دارم يك جفت داشته باشم . دوست دارم بخرمشان . پول توجيبي من كفاف خريدن asics را نمي دهد . از پدر هم پول مي گيرم . خيلي گران است asics .اما بدون كوچكترين درنگ ميخرمشان كه فقط هفته اي 3 بار در تمرين واليبال asics بپوشم .
اپيزود دوم : خرداد سال 1378 . دانشجو هستم . پر التهاب و عاشق . بايد كفش كتاني نو بخرم و حتما آديداس . به فروشگاه مي روم . اين يكي را دوست دارم . اما خيلي گران هستند . اين يكي كمكي ارزانتر است . بايد كمي صرفه جويي كنم . بيرون رفتنها خرج دارد . "همينو مي خوام آقا"
اپيزود سوم : بهمن ماه 1386 . با " ن " در پاساژ .... قدم مي زنم . از جلوي فروشگاه كلاركس رد مي شوم . يكي از چند فروشگاه معتبر كلاركس در تهران . اين كفشهاي قهوه اي چقدر اغوا كننده اند . داخل مي شوم . قيمت مي كنم .حدود 150 هزار تومان . دوست دارم بخرم . به مال خودم نگاهي مي اندازم ، فقط نو نيستند . هنوز عالي هستند . "مرسي آقا"
احمد ، نماينده يك گروه تروريست پاكستاني براي نجات همكار و مريد خود مشتاق به دمشق سفر مي كند . احمد بايد با تحويل چند مبارز فلسطيني و مبادله آنها در قبال مشتاق ، با يك گروه مبارز فلسطيني ، وي را كه به دليل داشتن اطلاعات محرمانه براي گروهش از اهميت ويژه اي برخوردار است ، آزاد نموده و به پاكستان برگرداند . "مدرس صادقي" در "ديدار در حلب" مثل همه نوشته هايش ، فضاي وهم آلود را دستمايه قرارداده و اينبار با تلفيق شخصيت احمد با شيخ شهاب الدين سهروردي و رويارويي وي با صلاح الدين ايوبي ، گريزي به مبارزات غرب و شرق در جنگهاي صليبي مي زند .
به دليل عدم اطمينان احمد ، و ايجاد سوءذن مشتاق تحويل داده نمي شود . ناصر كه از ابتداي داستان ماموريت كمك به احمد را دارد با نجات وي پس از ضرب و شتم از سوي گروه مبارز فلسطيني ، به او اطمينان مي دهد كه مشتاق تا ساعاتي ديگر به وي پيوسته و ماموريت احمد با شكست مواجه نخواهد شد . در اين گير و دار پليس به سراغ احمد آمده و ترور مشتاق را خبر مي دهد و مصمم به بازداشت احمد جهت ارائه توضيحات است . احمد پس از فرار از هتل و رفتن به فرودگاه در گير و دار رفتن به حلب براي ديدارمراد خويش و خروج از سوريه است ....
به نسبت ساير نوشته هاي مدرس صادقي ، "ديدار در حلب" با دستمايه قرار دادن تروريسم ، جنگ هميشگي شرق و غرب و تم سياسي داستان ، از كشش كمتري برخوردار است . مع الوصف خواندن نوشته هاي جعفر مدرس صادقي از لذتي خاص براي علاقمندانش برخوردار است .
آقاي ج مدير عامل يك شركت نرم افزاري است كه من چندين و چند پروژه در خدمتشون بودم . پيرمردي با ۷۰ سال سن كه در بازار تقريبا جوان نرم افزار ايران كار مي كنه !!! بعضي وقتا كه از خستگي كار اداره كلافه ام ، عصرهايي كه به شركت ميرم با ديدن آقاي ج انرژي مثبت سرشاري به من تزريق ميشه . باور كنيد من آدم با اين انرژي نديدم تا حالا . چنان از پيشرفت پروژه ها ذوق مي كنه كه انگار يه بچه ۵ ساله هست و شما براش براي اولين بار يه دوچرخه خريدي . انرژي ، روحيه و ذوقش وصف نشدنيه .
ديروز عصر پس از تصويب طرح يه پروژه جديد تو شركت ، وقتي قرار شده من باهاشون همكاري داشته باشم ،وارد دفترش شدم ، طوري از آينده پروژه جديدش حرف مي زد كه انگار سالهاي سال مي تونه زنده بمونه و از نتيجه كاراش بهره برداري كنه . لذت شنيدن حرفهاي جذاب آقاي ج براي من تمومي نداره .
از آقاي ج ياد گرفتم كه زندگي سياله ، جاريه و من بايد از لحظه لحظه اش لذت ببرم .
نشستم تو اتاقم و دارم موزيك گوش مي كنم ، همكارم اومده و مي گه قيمت چاي و گوشت و... قراره بازم بالا بره ... مي گم مهم نيست ( تو دلم مي خندم و مي گم منم قيمت پروژه ها رو مي برم بالا !!! )
مي خوام فقط و فقط به زندگي امروزم فكر كنم . آينده رو تايه جاهايي ساختم و ديگه بسه !!!
فقط حالا ، من و زندگي . ديگه تو ايران به آينده اي كه معلوم نيست چيه نمي خوام فكر كنم ...
و روايتي ديگر از عشق ...
راوي شعله است و عاشق مهرداد . مهرداد به خواست مادر ، با انتخاب او با دختري ديگر ازدواج مي كند و شعله در پيچ و خم تنهايي پس از مهرداد سعي مي كند در كنار مرد آرام ، كه نامش را نمي دانيم ، عشقي نيمه افلاطوني را تجربه كند . جاويد اما همسر شيواست و شيوا خواهر شعله و مخاطب قصه. صادق دوست جاويد است كه پس از چند سال زنداني سياسي بودن وارد داستان مي شود . جاويد با نوكيسه شدن نوعي ديگر به زندگي مي نگرد ، و صادق ديگر نمي خواهد به خاطر يك ايده و مكتب زندگي كند و در "روياي تبت" است . شيوا هم تبت را دوست دارد ولي جاويد مي گويد تبت روي نقشه فعلي ديگر جايي ندارد .فروغ نامادري جاويد هنوز در فكر معشوقه قديمي خود محمد علي است كه بعد ازدواج با پدر جاويد هنوز هم او را دوست داشته و تا انتهي داستان دوست دارد . شعله كم كم عاشق مرد آرام مي شود اما مرد آرام .... خواننده مي توند به زيركي "فريبا وفي" در اشاراتي از عشق شيوا به صادق پي ببرد كه در آخر قصه هويدا مي شود .
انتخاب هوشمندانه اسامي ، حذف نامهاي خانوادگي ، سيال بودن زمان و مكان ، روايت موازي چند عشق كه موقعيت زماني و مكاني متفاوت دارند و تركيب آنها با هم از نقاط قوت "فريبا وفي" در اين داستان است .
روياي تبت ، فريبا وفي ، نشر مركز .
ديروز رفتم باشگاه ، خودمو درست گرم نكرده شروع به بازي كردم و دچار كشيدگي عضله پاي راست شدم ! لحظات اول پام وحشتناك درد ميكرد
اما رفته رفته بهتر شد . نمي دونين با چه بدبختي تا خونه رانندگي كردم ، اونم با پاي لنگ .با چه ذوقي ديروز رفتم . فقط ۵ دقيقه تو زمين بودم و بقيه بازي رو فقط تماشا كردم . ظاهرا به ما نيومده كه ورزش كنيم
. شب هم با همون پاي لنگ به همراه خانوم همسر ، آقاي ن و خانوم م رفتم بيرون . هفته ديگه هم به كه كلي تعطيلي داريم تو تقويم و ما براي مراسم چهلم پدر بزرگ نمي تونيم مسافرت بريم .