تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT

فكر ميكنم اول دبيرستان بودم . كتابخانه پدربزرگ پر بود از كتابهاي جورواجور . كتابهايي كه خودش مي خواند و آنهايي كه بچه ها پس از سر و سامان گرفتن  ( از سر حجب و حيا و شايد هم از سر فراموشي ) جا گذاشته بودند . عصر هاي روزهاي داغ تابستان هميشه سري به پدربزرگ و مادر بزرگ مي زدم  و با اجازه پدر بزرگ هر چند روز كتابي بر مي داشتم و مي خواندم . "انتري كه لوطيش مرده بود" را اولين بار آنجا ديدم . صادق چوبك . متني متفاوت داشت . وقتي مادر كتاب را دستم ديد از سالهاي  دور زندگي در "بوشهر" ، شهري كه زادگاه من است  اما هيچ خاطره اي از آنجا ندارم ، گفت . از همسايگي با خانم چوبك ، دختر عموي صادق چوبك و ...
بيشتر ترغيب شدم تا بخوانم كتابهاي چوبك را . كتاب بعدي "سنگ صبور" بود كه مرا با دنياي متفاوتي در ادبيات فارسي آشنا كرد . در آن سالهايي كه جامعه از باب فرهنگي و اجتماعي كاملا بسته بود ، ا.ر.و.ت.ي.س.م در ادبيات فارسي را به لطف كتابخانه پدر بزرگ با "سنگ صبور" تجربه كردم . متن صادق چوبك واقعا متفاوت است . داستانها همه در پايين ترين سطوح اجتماعي و فرهنگي شكل مي گيرند . شخصيتها ،  انگار از دل گل و لاي پايين ترين لايه هاي اجتماعي بيرون كشيده شده اند . روايت ها بي پرده است . چوبك به زيبايي هر چه تمام تر خواننده را با بخشي از جامعه كه شايد كمتر كسي با آن سرو كار داشته باشد ، آشنا مي كند . خواننده به راحتي خود را لابه لاي شخصيتها جاي مي دهد و ماوقع را كاملا حس مي كند . سنگ صبور از پنج ديدگاه روايت مي شود .
احمد آقا ، بلقيس ،
 کاکل زری، جهان سلطان، سیف القلم. داستان سنگ صبور در خانه ای فقیرنشین مي گذرد . احمدآقا  ، معلمي است كه دوست دارد نويسنده باشد . احمدآقا در اتاقش با عنكبوتي كه وي را آسيد ملوچ مي نامد در بحث و مناظره است . گوهر مادر كاكل زري است . گوهر به واسطه اتفاقاتي كه وي را دستخوش فشار زندگي كرده اند ، هر روز صيغه يك نفر مي شود ، اما باطنا به احمدآقا علاقمند است و از خوابيدن با وي ابايي ندارد . جهان سلطان اما ، پيرزني است زمينگير كه در تمام داستان در طويله و زير لحاف پاره اي خوابيده است و كرمها او را احاطه كرده اند . بلقيس ، زني آبله رو و زشت است كه از دست شوهر معتادي كه به قول خودش «به اندازۀ یک خروس هم کاری ازش ساخته نیست»  در نذر و نياز خوابيدن با احمد آقاست و به مرادش نيز مي رسد . سيف القلم قاتل معروف زنجيره اي سالهاي دور شيراز است ....

سنگ صبور را به امير هم دادم كه بخواند و او به بهانه گم كردن كتاب هيچوقت پسش نداد . سالها بعد در دنياي مجازي سنگ صبور را يافتم و امروز كه چيزي براي نوشتن نداشتم ، بهانه اي شد كه شما سنگ صبور را اگر نداريد ، داشته باشيد : دريافت متن كامل سنگ صبور .


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 8:42  توسط من  | 

فردا روز پدر است . در ايران ما ، فردا روز پدر است . من حتما فردا به پدرم تلفن خواهم كرد و تبريك خواهم گفت روز پدر را . پدر اما ديگر پير شده است . تمام هم و غم پدر من درس خواندن من و برادر ها بود . حاضر بود تمام زندگي را به پاي درس خواندن من و ما بريزد .  هرگز فراموش نخواهم كرد روزهاي باراني شهر ساحليم را كه پدر براي برگرداندن من از كلاسهاي خصوصي كنكور ، در اتومبيلش مدتها انتظار مرا مي كشيد . فقط و فقط به عشق اينكه من و ما درس بخوانيم . و ما هم خوانديم . الحق هم كه خوب درس خوانديم . پدر دوست داشت من پزشك شوم ، اما نفرت از بيمارستان و علاقه به رياضيات باعث شد مهندس نرم افزار شوم .                                                       
سال اول دانشگاه بود ، پدر بايد قلب مهربانش را به تيغ جراحان مي سپرد . پدر رامين متخصص قلب است . او به ما اطمينان داد كه اتفاقي نمي افتد ، اما من خيلي نگران بودم . پدر بعد از عمل قلبش به سلامت به خانه برگشت و من آن روز شادمان بودم . ترس از دست دادن پدر به قوت قلب از حضوري پايدار و قوي تبديل شده بود . پدر بايد مي ماند و ماند .

همين دو سال پيش بود كه ظهر يك روز گرم تابستاني پدر تلفن كرد و خبر خوش رتبه خوب برادر كوچك را در كنكور سراسري به من داد . و من تجسم كردم كه پدر الان چقدر خوشحال است . رسالت انجام  شده بود. وقتي براي ثبت نام دانشگاه برادر كوچك پدر را ديدم ، انگار ده سال جوانتر شده بود . من و ميم به ليسانس از دو دانشگاه معتبر بسنده كرديم ، اما اوج گيري ميم كوچك روياي پدر است . پدر مي خواهد برادر كوچك را به اوج برساند ، تا آخر خط . برادر كوچك هم رشته من است و من اگر باشم ، از هيچ كوششي براي تحقق آرزوي پدر دريغ نخواهم كرد .
من فردا حتما به ياد مامي خواهم بود كه اولين ساليست كه روز پدر را بدون پدر به سر خواهد كرد . پدر بزرگ فردا نيست اما من مطمئنم كه همه ما فردا به ياد او اشك در چشمانمان حلقه خواهد زد .
من پدر نيستم  . نمي دانم پدر بودن چه طعمي دارد و چه لذتي ، اما لذت با پدر بودن را عميقا درك كرده‌ام. آرزوي سلامتي دارم براي همه پدر ها در كنار مادر ها ، خصوصا پدر و مامي خوب و عزيزم .

 

پي نوشت ۱ : اصلا حال و حوصله ندارم . امروز رفتن به شركت رو فاكتور گرفتم و قبل از اومدن به اداره ماشينو بردم گذاشتم پاركينگ باشگاه كه ساعت ۴.۵ برم اونجا . شايد چند ساعتي تكاپو بتونه منو يه كم رو به راه كنه . نمي دونم ، نمي دونم ... دلم دريا مي خواد ، شرجي شمال ، شبهاي ساحل و صداي پاي آب ...
يادمه وقتي دبيرستاني بودم ، هر وقت دلم مي گرفت مي رفتم مي نشستم كنار ساحل و تو رويا ها غوطه ور مي شدم . مي رفتم جلو ، جلو ، جلوتر .... تا راضي مي شدم و دوباره همه چيز مي شد مثل اولش . من مي موندم ، دلتنگيها و روياها . اونوقت مي رفتم تو اون خونه بزرگ و زيباي پدري ، مي نشستم كنج اتاقم ، فكر مي كردم ، مي خوندم ، مي خنديدم و مي گريستم .
امروز همون حال و هوا رو دارم ، دلم دريا مي خواد ، شرجي شمال .

كسي مي تونه بگه من چيكار كنم يه كمي رو به راه شم ...

 

         بنگر زجهان چه طرف بر بستم ؟ هيچ                     وز حاصل عمر چيست در دستم ؟ هيچ

         شمع طربم ولــي چو بنشستم هيچ                     من جام جمم ولــي چو بشكستم هيچ

 

پي نوشت ۲ : رباعيات خيام با مقدمه صادق هدايت را بگيريد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:43  توسط من  | 

امروز اصلا حوصله ندارم ، نمي دونم گرماي بيش از حد اين روزهاست كه منو كلافه كرده يا روزهاي پر از تكرار تابستان . شايد كمي تنوع مي تونست از اين حال و هوا خارجم كنه . مسافرت آخر هفته  هم به دليل پيشامد ناگهاني كاري براي همسر گرامي ، دود شد و رفت هوا . اينه كه من بايد توهم و روياي مرخصي و كنار دريا رو در بهترين حالت در استخر باشگاه خودمون شبيه سازي كنم . خيلي به اين مسافرت احتياج داشتم ، خستگي كار اداره و شركت ، نفسم رو بريدن . شايد ديگه كم كم حضور فيزيكي تو شركت رو بايد كم كنم .
امروز ما اومديم يه ساعت تو اتاقمون چرت بزنيم ، از مستخدم و آبدارچي و معاون اداره و ... همه از خجالت اينجانب در اومدن و خواب بعد از ظهر بنده زهر مار شد .

افزايش حقوق ده درصدي  هم رو حقوق ما كاركنان بدبخت بيچاره دولت عدالت محور پياده شد و من امروز مشعوفم از اينكه حقوقم اضافه شده و سردرگم از اين باب كه تورم رسمي ۲۰ درصدي رو با افزايش حقوق ۱۰ درصدي چطور توازن بدم .
"مادام بواري" كند جلو ميره ، چرا كه شبها دير ميرسيم خونه و من معمولا بعد از خوندن چند صفحه با همون كتاب خوابم مي بره (( قبلا نوشتم : كتاب ها هم مثل روسپي ها هستند هر دو را ميشود به رختخواب برد! )) . تو اداره هم حس خوندنش وجود نداره . شايد  آخر هفته فرصت كنم و ببندم خودمو به مادام و تمومش كنم . 


               گويند بهشت و حور عين خواهد بود                     و آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
               گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باك                     آخر نه به عاقبت همين خواهد بود



 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:26  توسط من  | 




جواهرده

---------------------

بايد که جمله جان شوي تا لايق جانان شوي     گر سوي مستان ميروي مستانه شو , مستانه شو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:22  توسط من  | 

شايد اين روزها بد نباشه شما هم يه چيزايي از من به يادگار داشته باشين . معتقدم هميشه بايد بعضي چيزها رو با دوستان به اشتراك گذاشت . يكي از اون چيزها كتابه . 

لازم ديدم يه سري از كتابا رو كه سخت مي شه پيدا كرد ، اينجا براي دوستان  به اشتراك بگذارم . اولين چيزي كه براتون گذاشتم كتاب "چاه بابل" هست از نويسنده گرانقدر "رضا قاسمي" . از رضا قاسمي " همنوايي شبانه اركستر چوبها " رو قبلا خونده بودم . چاه بابل توسط نشر باران تو سوئد منتشر شده ، و نسخه پي دي افش الان پايين اين پست در دسترس شماست .

Download

اگه دوست داشتيد ، دانود كنيد ، حالشو داشتيد بخونيد ، اگه جالب بود بعد خوندنتون برام نظرتونو بنويسيد و دعا به جون من كنيد !

از منزل كفر تا به دين يك نفس است              وز عالم شك تا به يقين يك نفس است
اين يك نفس عزيز را خوش ميـــــــدار              كز حاصل عمر ما همين يك نفس است
                                                                                                                   خيام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:36  توسط من  | 

به بهانه آخر اين هفته ، كنار دريا ، مرخصي و ... شايد آزادي !



كنار دريا مرخصي و آزادي .اثر ديگري از جعفر مدرس صادقي نويسنده محبوب من . مدرس صادقي را با خواندن هر كتابش بيش از پيش دوست مي دارم . شايد به خاطر خيلي خاص بودنش است . در كنار دريا مرخصي و آزادي طبق معمول بايد خودت نتيجه گيري كني . بايد فكر كني و بخواني . كنار دريا ، مرخصي و آزادي مجموعه داستان است . مجموعه اي از داستانهايي كه عموما در دهه 60 نوشته شده اند . حال و هواي خاص سالهاي 60 تا 70 به وضوح در تك تك اين داستانهاي نهفته است . موشك ، بمب ، پناهگاه ، امجديه ، اعدام ، ترور ، زندان ، .... و مرخصي و آزادي .
دو داستان مرخصي و آزادي كمي نزديكتر به فضاي عمومي داستانهاي صادقي هستند . مرخصي روايت يك دختر زنداني است ، كه بناگاه از زندان به مرخصي چند روزه فرستاده مي شود . متن داستان طوري نوشته شده است كه خواننده حضور نويسنده و اشراف وي را به مسايل دورني يك خانواده در هم ريخته دهه شصت ، بر اثر اعدام و زندان و... را به راحتي احساس مي كند . در آزادي اما راوي دختر زندانيست كه آزادي خود را از زندان ، روايت مي كند ، اما از زاويه اي ديگر. اين روايت صادقي كمي غبار آلود است . سايه هايي از شخصيتهاي مرخصي ،‌ در آزادي به نوعي ديگر وجود دارند كه خواننده بسيار سريع ، نگاه و زاويه داستان را مي تواند حدس بزند . اما سرانجام را، بايد تا آخر خواند و فهميد .

كنار دريا, مرخصي و آزادي, ده داستان كوتاه , نشر مركز , 1377.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:44  توسط من  | 

آتشگاه اصفهان

ياغش به تركي يعني باران . از اون اسم هاي تكه تقريبا . من به غير از ياغش كاظمي ، ياغش ديگه اي نديدم . ياغش دوست دوره دبيرستان من بود . پسر آرامي كه فقط سرش تو كار خودش بود . اون روزهايي كه من براي رسيدن به باشگاه از كلاس جبر و هندسه مي زدم ،  ياغش آروم سر كلاس نشسته بود و به درسها گوش مي داد . براي همينم بود كه اون سال اول دانشگاه قبول شد و من يه سال پشت كنكور موندم .

بهترين خاطرات من از ياغش مربوط به كلاسهاي آمادگي كنكوره ، من ، ياغش ، رامين و امير باهم مي رفتيم كلاس . بعد از اعلام نتايج كنكور از اين جمع من فقط دانشگاه قبول نشدم و يك سال پراز اضطراب رو پشت كنكور تجربه كردم . الان رامين داره فوق دكترا ميگيره ، ياغش استاد دانشگاهه و امير فوق ليسانسشو گرفته و مشغول كار و تدريسه .

يه بيماري اينترنتي باعث ميشه آدم اسمهاي آشنا رو تو اينترنت جستجو كنه و من هم از اين امر مستثني نيستم . ياغش رو بعد از سالها دوباره پيدا كردم . همينجوري . الان استاد دانشگاهه ، آتشگاه اصفهان رو چاپ كرده و مشغول زندگي . نوشتن مقدمه توسط استاد مير جلال الدين كزازي براي ياغش ، نشون ميده كه ياغش حرفهاي زيادي براي گفتن داره . يافتن دوباره ياغش تلنگري بود به من كه ياد دوستهاي خوب سالهاي نه چندان دور بيفتم .
اميدوارم همه شون هر جا كه هستن موفق باشن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:58  توسط من  | 


رامسر زمستان 1386
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:29  توسط من  | 

من قبل از خوندن اين پست از همه عزيزان عذرخواهي مي كنم . چشامو مي بندم تا شما اين پستو بخونين . شرمنده همه تونم ، اين پستو من چند بيتشو جايي خونده بودم ، اما كاملشو نه . دوست عزيزم "ح" همين الان اينو برام ميل كرد ، بد نديدم اينجا بذارمش . بازم عذر خواهي مي كنم.
گویند :
وزير سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند  و همینطور در ادامه ... شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.

شاعرسرود:

 سال ها بود تو را می کردم
 همه شب تا به سحرگاه دعا 
 
یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا
 
همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را 
 
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه
 
تو اگر خم نشوی تو نرود 
قد رعنای تو از این درگاه
    
مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش 
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش 
 
یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال
 
وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
 کاکل مشک فشان با وزش باد شمال  
 
عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 18:24  توسط من  | 


بازراش
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:44  توسط من  | 

هزاران خورشيد تابان را اولين بار در كتابخانه دوستي ديدم . زياد جدي نگرفتم . چندي بعد نيكو در پستي از خواندن اين كتاب نوشت و چند روز بعد دايي عزيزم از بادبادك باز برايم گفت . با خالد حسيني اينگونه آشنا شدم . از آنجا كه كتاب نخوانده زياد داشتم و فرصت كم تا چند وقت پيش كه خريدمشان ،  در صف انتظار بودند . با هزاران خورشيد تابان شروع كردم كه به لطف ترجمه خوب مهدي غبرايي متني روان و ساده دارد . قصه ، داستان تاريخ معاصر افغانستان است . خالد حسيني با قدرت و زيركي بسيار ، تاريخ و سياست معاصر افغانستان را در اين داستان با زندگي مريم و ليلا پيوند داده است و آنرا تا عصر حاضر كه به زعم وي سالهاي آرامش افغانستان است هدايت كرده است . قصه قصه رنج است و درد ، خالد حسيني بين اين همه رنج و درد ،‌ داستان عشق ليلا و طارق را نيز مي سرايد . ليلايي كه به از دست دادن طارق شوريده مي شود و با يافتن او سرمست . قصه با مريم شروع مي شود و با ليلا و با ياد مريم به پايان مي رسد .

به توصيه كيارش عزيز ، متن را با ترجمه مهدي غبرايي خواندم . همانگونه كه او توصيه كرد كوري را با ترجمه اسد اله امرايي بخوانم و با مهدي غبرايي نه !!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:18  توسط من  | 

براي من هميشه خريد كردن يك لذت تموم نشدينه . خريد كردنو دوست دارم ، چه براي خودم ، چه براي ديگرون . پنجشنبه كه س پيشنهاد كرد امروز اداره رو دو دره كنيمو بريم كه اون خريد كنه قلقلكم اومد كه راجع به خريد و خريد كردن و معيارهاي يك خريد خوب بنويسم . اولين مساله اي كه باعث ميشه شما بخوايد بريد خريد ، احساس نياز به يك كالاست . وقتي شما نياز به مواد غذايي ، پوشاك ، لوازم آرايشي و بهداشتي ، كالاهاي اساسي زندگي و ... پيدا مي كنيد ، تصميم ميگيريد بريد خريد كنيد . يعني اون چيزي كه ميخوايد رو بخريد .

داستان ما تازه از اينجا شروع مي شه ، شما چجوري خريد مي كنيد ؟ وقتي (مادر ، همسر ، خواهرو ... ) تون ، ازتون مي خواد مثلا يه سس مايونز بخريد ، چيكار مي كنيد ؟ فرق بين مهرام ، يك و يك ، كاله و ... چيه ؟ چرا سس مهرام مي خريد ؟ چرا كاله نمي خريد ؟ اصلا معيارهاي يك خريد خوب چيه ؟ امروز من ميخوام بنويسم چطوري خريد مي كنم ، شما هم بگيد بامواضع من چقدر موافقيد . باشه  ؟

1. اصولا من وقتي خريد مي كنم كه به محصول مورد نظرم نياز داشته باشم ، اما يه اصل اقتصادي مي گه اين هميشه درست نيست !!! اگه گفتيد چرا ؟ .... من مي خوام يه پيراهن بخرم ، پيراهني كه من مي خوام شايد يه چيز خيلي خاص باشه ، ممكنه به راحتي نتونم درست موقع نيازم اونو پيدا كنم ، از طرفي در برخي از بازه هاي زماني ممكنه من بتونم با صرف پول كمتري يه پيراهن مناسب خودم پيدا كنم . پس من يه كمي هم بايد نيازهاي بلند مدتم رو در نظر بگيرم و بر مبناي اونا اگه كالاي مورد نظرم رو پيدا كردم ، بخرم .

2 . برند محصولتون را چجوري انتخاب مي كنيد ، اينكه كاله بهتره يا روزانه رو چجوري تعيين مي كنيد؟ روشهاي و پاسخ هاي متفاوتي براي اين سوال وجود داره ،  براي ما يك برند هميشه توسط دوستان ، ويترين فروشگاهها ، تبليغات  و ... معرفي مي شه ، اما من فكر مي كنم بعد از آشنا شدن با يك برند بهترين روش تصميم براي استفاده از اون ، معرفي توسط استفاده كننده هاست . البته در بعضي از موارد شما مجبوريد براي قطعيت گرفتن استفاده از يك برند خاص حتما اونو خودتون تست كنيد . براي مواد غذايي و مصرفي اين مساله ضريب امكانپذيري بالاتري داره ، اما وقتي شما مي خواهيد يك يخچال بخريد ،‌ چه كار ميكنيد ؟ وب سايتهاي اينترنتي ، فروشنده ها ، دوستاني كه يخچال مشابه دارند ، كاتالوگ محصول و .... همه و همه مي تونن به شما كمك كنن كه يه يخچال خوب بخريد . اما يك دوست خوب هميشه بهترين گزينه هست ( البته اگه كالاي مورد نظرتون رو دوستاتون داشته باشند) چون فروشنده ها ، وب سايتها ، كاتالوگها و.... هميشه اجناس خودشونو تاييد مي كنن .

3 . هميشه  تهيه يك كفش خوب براي من مهم بوده . هميشه ترجيح مي دم كفش خوب بپوشم ، حتي اگه سالي يه جفت بخرم . توجه داشته باشين كه هميشه ارزان خريدن مهم نيست . مهم اينه كه شما با صرف يه هزينه مناسب يه كالاي خوب بخريد . حتي اگه مجبور بشيد يه كمكي بيشتر پول خرج كنيد .

4 . بعضي چيزهاي رو شما هر چند سال يكبار يا شايد هر چند ده سال يكبار مي خريد . توجه داشته باشيد كه خريد يك دست مبلمان منزل بايد با در نظر گرفتن رضايت كامل شما و همسرتون صورت بگيره ، چون بايد حد اقل چند سال رو مبلمانتون حساب كنيد . براي من پوشيدن ساعت مچي شيك يكي از مهمترين فاكتورهاي ظاهري هر فرد تلقي مي شه ، براي خريد ساعتم سعي كردم با مطالعه بيشتر ، چيزي بخرم كه دير تر دمده بشه . به اين نكات بايد يه كمي شفاف تر دقت كرد .

5 . من اگه از محصولي كه خريدم راضي نباشم ، اين نارضايتي رو منعكس مي كنم . يادمه پارسال يك جفت كفش ، با همه دبدبه و كبكبش و پولي كه بابتش پرداختم نتونست منو راضي كنه ، كيفيت لازم رو بر اساس استاندارد هاي مورد نظر من نداشت . بهم همين دليل مانع خريدن يك جفت ديگه توسط دوستم شدم .

6 . از خريدن اجناس بي نام و نشان پر هيز كنيد . انواع و اقسام شوكولات ، بيكوييت ، نوشابه و ... با برندهاي مشابه ( از لحاظ نوشتاري و ... ) توليد ميشه . هيچوقت بر اساس حرف فروشنده ، هر كالاي مزخرفي رو نخريد .

 

7 . اگر اشتباه نكنم حدود يك سال پيش خانوم همسر قرار بود ماءالشعير بگيره و بياره خونه . موقعي كه اومد ، من به جاي دلسترهاي شركت بهنوش ، بطري هاي شركت آرپانوش رو ديدم . اون روز به بهونه اينكه اينا رو چرا گرفتي ، كلي غر زدم ولي بعدها شركت آرپانوش توليداتش رو ظرف چند ماه با برند "ايستك" به بازار عرضه كرد كه فكر كنم كم كم جاي دلستر بهنوش رو بگيره ... زود روي محصولات قضاوت نكنيد ، چه مثبت ، چه منفي .

دوست دارم ادامه بدم ، ولي خيلي طولاني ميشه . شما بنويسيد كه چجوري خريد مي كنيد . اگه خواستيد منم باهاتون ميام !!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 8:2  توسط من  | 

آب و خاك

بهمن اسفنديار از افسران ارشد رژيم شاهنشاهي ، در جريان انقلاب توسط سربازي كه جانش را مديون اسفنديار بود ، از مهلكه نجات پيدا كرده و به خارج از كشور مي گريزد . دوست ديرين اسفنديار ، جهانبخش در جريان انقلاب ايران دستگير و اعدام مي شود . همسر جهانبخش ، مينو به همراه ليلا و سيمين ، دو دختر جهانبخش ، با تاسيس يك بنياد خيريه سعي در زنده نگهداشتن ياد جهانبخش و سرگرم ساختن خود مي شوند . بهمن ، پس از سالها تصميم مي گيرد براي بازپس گرفتن املاك و مستقلاتش و فروش آنها به ايران سفر كنيد . داستان ورود بهمن به ايران آغاز مي شود .


جعفر مدرس صادقي

بهمن پس از ورود به ايران كسي را ندارد ، جز مينو و دخترها . بناچار به خانه دوست قديمي مي رود . عشق قديمي مينو و بهمن پس از سالها باز هم شعله ور مي شود . سالها انتظار براي يك ساعت باهم بودن و ماجراهاي ديگري كه مدرس صادقي استادانه به سفر اسفنديار به ايران پيوند مي زند ...

جعفر مدرس صادقي استادانه هر بخش از داستان را به يكي از كاراكتر هاي داستانش تخصيص مي دهد . يك شگرد كمي تا قسمتي ابري سينمايي . به همين خاطر است كه آب و خاك جزو معدود آثار جعفر مدرس صادقي تلقي مي شود كه قابليت فيلم شدن دارند .

"مینو یاد اسی افتاده بود که سرش را می‌انداخت زیر و می‌آمد توی اتاق سیمین، توی اتاق مینو. کاری به این نداشت که خواب‌اند یا بیدار. لباس پوشیده‌اند یا نپوشیده‌اند. دلش می‌خواست به بهمن می‌گفت درد و بلای تو بخورد توی سر اون هالو! اما حالا چه وقت این یادآوری‌ها بود؟ اسی بی‌ادب بود. آداب ِ بازی را بلد نبود. نمی‌دانست چه‌کار کند، بلد نبود بازی کند، نمی‌توانست خودش را نگه دارد، جدّی می‌گرفت، شعور ِ بازی کردن نداشت، حس نداشت، عاشق نبود، نمی‌دانست عشق یعنی چه، نمی‌دانست عشقبازی یعنی چه، نمی‌دانست عشقبازی یعنی هم عشق و هم بازی. نمی‌دانست بیست و نُه سال صبر کردن به‌خاطر ِ یک بازی ِ یکساعته یعنی چه، این چیزها حالیش نبود. مُرده‌شور! خاک بر سرت، اسی! الاهی بمیری، اسی! الاهی که هیچ‌وقت چشمم به قیافه‌ی نحست نیفته، اسی"

اگه خوانده ايد ، ‌دوست دارم نظرتان را بدانم . اگر هم نه ، پيشنهاد مي كنم بخوانيد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 9:50  توسط من  | 

انتخاب شغل مي تواند يكي از مهمترين و حياتي ترين تصميمهاي زندگي هر فرد را تشكيل دهد . چه بسا با انتخاب نامناسب شغل ، ضررهاي روحي ، مالي ، علمي ، فرهنگي و ... دامنگير فرد مي گردد . تناسب شغل با فرد از ديدگاههاي مختلف مي تواند تضمي كننده آينده مطمئن شغلي باشد . بر اساس تحقيقات انجام شده ،‌ هر فرد در طول زندگي كاري خود بين ۳ تا ۸ بار شغل عوض مي كند كه بسته به جامعه و وضعيت زندگي افراد اين عدد متغير است . از اولين تبعات انتخاب شغل نامناسب ، تصميم به تعويض شغل است . بسته به اينكه شغل فعلي از چه ابعادي برخوردار است تعويض شغل مي تواند براي افراد پيامدهاي منفي و مثبتي داشته باشد . در اين متن كوتاه سعي شده است فرآيند و معيارهاي انتخاب يك شغل جديد كه پيامد انتخاب نامناسب شغل جاري است بيان گردد .

با توجه به اين كه نويسنده خود تبعات فرآيند تغيير شغل را احساس كرده است ، سعي شده است فرآيند و معيارها به شكل عمومي در نظر گرفته شده و سپس با شرايط تجربه شده تطبيق داده شود .

الف ) دلايل نياز به تغيير شغل خود را بازبيني و مرور نماييد . اينكه چرا شما مي خواهيد شغل خود را عوض كنيد ممكن است با بازبيني مجدد توسط خودتان با پاسخهايي همراه شود كه منجر به پاك شدن صورت مساله شود .

ب ) مشورت و ارائه شرايط جاري شغلي با افراد مورد اطمينانتان ممكن است باعث تغيير عقيده تان شود . اين كار را حتما انجام دهيد .

ج ) به شكل هدفمند كار جديدتان را جستجو كنيد . انتخاب معيارهاي كار جديد به صورت دقيق از سرگردان شدن شما در بازار كار جلوگيري خواهد كرد .

د ) مشاغل قابل تصدي توسط شما مشاغلي هستند كه حداقل ۷۰ درصد از معيار هاي مورد نظرتان را پوشش دهند .

ه ) هيچگاه قبل از قطعي شدن پروسه تغيير شغلتان از آن در محل كار فعليتان صحبت نكنيد . ( بسيار مهم ) . آگاهي كارفرمايان ، روسا و مديران از نياز به تغيير شغل در يك پرسنل ، ديد مديريتي را نسبت به فرد تغيير خواهد داد . به عبارت ساده تر اگر شما شغلتان را عوض نكنيد ، آنها با علم به اينكه مي خواهيد كارتان را عوض كنيد ، زياد روي شما حساب نمي كنند .

و ) مديري داشتم كه موقع جدا شدن يكي از كارمندان ناراضي مي گفت‌: دنيا خيلي كوچك است . هميشه سعي كنيد بدون دلخوري از محل كار قبلي جدا شود . حد اقل آنرا بروز ندهيد .

ز ) شغل جديدتان را به شما تبريك مي گويم . در نظر داشته باشيد ديد اجتماعي هر محيط نسبت به افراد از همان اولين برخوردها شكل مي گيرد . شايد شما بخواهيد ديد محيط جديددر مقايسه با محيط قبلي نسبت به شما تفاوت داشته باشد . پس لزوما نيازمند تغيير رفتارها هستيد . از روز اول شرع كنيد .

در انتخاب شغل جديد معيارهاي نسبي مي تواند  به شرح زير باشد :

۱ . تضمين شغلي : مهمترين بحث همينجاست . كار شما بايد از تضمين شغلي بالايي برخوردار باشد . استخدام به صورت رسمي در سازمانها امروزه سخت تر انجام مي شود اما در صورت تصاحب شغل رسمي ، ضريب اطمينان بالايي براي شغلتان خواهيد داشت . 

۲ . درآمد : درآمد شغلي بالاتر مي تواند يكي از مهمترين ( نه لزوما با اهميت ترين) انگيزه هاي تغيير شغل باشد .

۳ . ارتقاي شغلي : براي همه خوشايند است كه در محيط كار خود از ارتقاي شغلي برخوردار شوند . در بعضي از موارد تغيير شغل به اين مساله كمك مي كند . روند سريع ارتقا شغل در يك سازمان مي تواند براي انتخاب شغل جديد معيار در نظر گرفته شود .

۴ . ارتقاي علمي : يكي از مهمترين پارامترهاي انتخاب شغل مي تواند ارتقاي علمي باشد . اينكه سازمان مورد نظر شما در زمره "سازمانهاي يادگيرنده" است يا نه مي تواند ارتقاي علمي شما را تضمين نمايد . انتخاب شغلي با وضعيت علمي به روز و مدرن مي تواند شما را در تغييرات شغل احتمالي در آينده بيمه نمايد .

۵ . محيط و وضعيت اجتماعي : شكي نيست كه افراد و محيط كاري شغل جديد شما بايد با روحياتتان منطبق باشد . يكي از سخت ترين مراحل كار همينجاست . اگر بتوانيد قبل از شروع كار در يك محيط جديد كمي با وضعيت آن آشنا شده و در صورت امكان از خط مشي ها و هنجارها و ناهنجاري هاي آن آگاه شويد گامي بزرگ برداشته ايد .
هيچ چيز سخت تر از كار كردن در محيطي متفاوت با ايده آلها و انگيزه هاي شخصي من نيست .

 آيا مي خواهيد شغلتان را عوض كنيد ؟ با معيارهاي من چقدر منطبقيد ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:46  توسط من  |