تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT

اين روزها بيگانه با خويشتنم .

به قفسه هاي كتابخانه مي نگرم . تك تك مقابل چشمانم رژه مي روند . مي رسم به بيگانه ، آلبر كامو ، امير جلال الدين اعلم . سالها پيش بيگانه را خوانده بودم . چند برگي را دوباره مي خوانم . دوست دارم چند سطري‌ درباره  بيگانه بنويسم ...

كامو خود راجع به بيگانه مي گويد : در جامعه ما هر كس در تدفين مادرش گريه نكند ، اين خطر را كرده است كه اعدام شود . مهمترين مشخصه مورسو عيني بودن اوست . داستان با وجود اينكه از زاويه اول شخص مفرد روايت مي شود ، كاملا بيروني است و تسخير ناپذير . هيچ تشريح حالت دروني در آن وجود ندارد . هيچ عملي تفسير نمي گردد . فقط و فقط شرح وقايع است ، مدام و پي در پي . اما همين پايان كار نيست . شرح وقايع مورسو زنجيره اي از حالهاي به هم متصل شده است . يعني در روايت داستان ، گذشته و آينده نقشي ندارد . تنها شرح وقايعيست از حال ، زمانهاي حال متصل و به هم پيوسته كه به واسطه روايت يكسان و پي در پي كامو ، به هم پيوند دارند . 

نسخه الكترونيكي بيگانه را با ترجمه جلال آل احمد داشتم كه همينجا مي توانيد بگيريد .

بيگانه با ترجمه خانم ليلي گلستان نيز سال پيش در ايران به كوشش انتشارات محبوب من ، نشر مركز ، چاپ شد كه فكر مي كنم خواندن آن هم خالي از لطف نيست .

۱ . اين روزها اصلا حال روز خوشي ندارم .
۲ . به شدت مشغول اتمام كار پروژه شركت هستيم .
۳ . جمعه بايد برم سفر ، سه شنبه شب برگردم ، چهارشنبه صبح ساعت ۸ امتحان دارم . تو رو خدا مي بينيد وضعيتو ...
۴ . دلتنگم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 14:22  توسط من  | 

این‌ خانه قشنگ است، ولی خانه‌ی من نیست ، من خانه بدوشم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 8:24  توسط من 

" ديربازيست كه ديگر زود به بستر نمي روم " . در جستجوي زمان از دست رفته . مارسل پروست

اون روزها كه الان خيلي ازشون گذشته زمان خواب من مشخص بود . تو تموم سالهاي دبستان تا آخر دبيرستان ، واژه كم خوابي و بي خوابي واژه اي نامفهوم بود . شايد به واسطه شاغل بودن پدر و مادر بايد شبها زودتر مي خوابيديم و صبحها هم زودتر بيدار مي شديم تا اونا بعد از رسوندن ما به مدرسه به موقع به كارشون برسن . دانشجو كه شدم كم كم شب نشينيهايي كه خيلي ها تون تجربش كردين باعث شد كه يواش يواش با مفهوم كم خوابي آشنا بشم . اون روزها خوب زود گذشت اما هنوز براي من استرس دير رسيدن به كلاسها رو به يادگار گذاشته . دانشگاه كه تموم شد ، دوران خدمت سربازي ديگه مفهوم بي خوابي رو برام كاملا جا انداخت . صبح تا ساعت دو خدمت ، بعد تدريس تو آموزشگاه و كار پروژه اي تو شركت ، باعث مي شد گهگاه تا صبح بيدار باشم ، از پشت كامپيوتر پاشم ، لباس سربازيمو بپوشم و برم پادگان .

سربازي كه تمو شد با يه تاخير يك ماهه كه صبحها رو خوب مي خوابيدم ، دوران كاري زندگي من شروع شد . به واسطه كار كردن تو دپارمان آي تي يه شركت خودرو سازي ، مجبور بودم خودم رو با سيستم و ساعت كاري كارخونه وفق بدم . محل كارتون اگه بيرون شهر باشه مي فهميد كه بابت 5 دقيقه بيشتر خوابيدن و دير رسيدن به سرويس چه بدبختي بايد بكشيد . دوران كم خوابي من باز هم شروع شد اما زياد اذيت نمي شدم .

كارم رو كه عوض كردم ، خيلي خوشحال بودم . چون تو شهر بودم و مي دونيد كه سازمانهاي د.و.ل.ت.ي هم چقدر خ.ر تو خ.ر.ن . فشار كار كمتر بود و زمان من خيلي بيشتر . ساعت 2.5 كه تعطيل مي شدم مي رفتم دنبال علايق شخصي خودم ... به موقع همه كارها انجام ميشد و من زمان خوبي براي خوابيدن داشتم . اما اين تازه قسمت خوب ماجرا بود ...

وقتي براي اجراي چند پروژه با يك شركت نرم افزاري قرارداد بستيم ، همون موقع فهميدم كه كار سختي رو پيش رو داريم . ديگه معمولا شبها دير مي رسيدم خونه و زودترين زمان خواب من هم يك شب بود . صبح ها هم بايد ساعت 6 بيدار مي شدم كه بتونم به موقع به اداره برسم . وقتي فشار كاري پروژه زياد شد ، ديگه براي چند دقيقه خوابيدن حاضرم هر قيمت و تاواني رو بدم . گهگاه تو اداره مجبورم چرت بزنم ، حتي عصر ها تو شركت .

اين روز ها اوج اين فشارو تحمل مي كنم ،  ديشب كه طبق محاسباتم 6 ساعت خوابيدم ، اونقدر ذوق زده بودم كه حد نداشت . فشار كاريمون به حدي زياده كه پيشنهاد يه پروژه نون و آبدارو مجبوريم تو آب نمك نگه داريم ببينيم چي پيش مياد . درخواستهاي يه شركت ديگه هم با اينكه تسويه حساب كامل كرده ، يه كمكي مونه و ما مونديم و شرمندگي . حتي وقت اينو كه كمي به خودم برسم ندارم . ادامه روند كار با اين شركت رو هم نمي دونم چي كار كنم . شايد مجبور باشيم يكي دو تا نيروي كمكي بگيريم و از سهممون بزنيم تا راحت تر زندگي كنيم . خودم دوست دارم اينجوري كار كنم چون علاوه بر بحث مالي ، تجربه كار پروژه اي ، اونم پروژه هاي بزرگ به دردم خواهد  خورد .

اين روزها خيلي سخت مي گذره ... كم مي خوابم ، نمي فهمم شام و ناهارمو چطور مي خورم ، امروز صبح از خونه كه اومدم بيرون متوجه شدم شارژ موبايلم تموم شده و موبايل خاموشه ، صورتمو چند روزيه اصلاح نكردم ، حلقه دم دستيمو چند روزي پيداش نمي كردم  و .... كه براي من اصلا سابقه نداشته !  به اينا اضافه كنيد كه چهار روز هفته رو صبح تا ظهر كلاس برامون گذاشتن و اصلا وقت سر خاروندن ندارم . حتي نوبت دكترمم كه بايد حتما مي رفتم بدون اينكه متوجه شم ، گذشت و من بايد حالا 2000 ساعت التماس منشي دكتره رو بكنم كه يه نوبت سريعتر بهم بده ...

تو اين مملكت وقتي به كسي ميگي وقت ندارم ، يه پز روشنفكرانه مي گيره و مي گه وقت داري ، برنامه ريزي نداري . دوست دارم يكي از اين برنامه ريزا رو پيدا كنم ببينم ت.خ.م شو داره بياد براي من برنامه ريزي كنه ، به شرطي كه من فقط در 24 ساعت 6 ساعت بخوابم .

وقتي مي خوابيد ، جاي دوستتونو تو عالم خواب خالي كنيد . خوابهاي خوش ببينيد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 13:47  توسط من  | 

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:25  توسط من  | 


1 ) خزر شهر
از بابلسر به سمت فريدونكنار كه برانيد ، چند كيلومتر پس از ورودي درياكنار ، به خزر شهر مي رسيد . شهرك ساحلي تقريبا قديمي كه به واسطه جاده كناره بابلسر به فريدونكنار به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم مي شود ، هر چند تمام آوازه آن را بخش شمالي رقم مي زند .خزر شهر پيش از انقلاب ، در اختيار خواص بود و پس از انقلاب كمتر . ويلاهاي سبك سنتي كه تا ۱۰ سال پيش تنها گزينه قابل انتخاب بودند ، كم كم جاي خود را به ويلاهاي مدرن مي دهند . اما من هنوز همان سنتي هاي قديمي را دوست دارم . ويلاهايي با نقشه امريكايي كه نمي دانم چرا برچسب سنتي را يدك مي كشند . از خزر شهر جنوبي جز چند خاطره خوب از عيد سال 79 باقي نمانده است . سالي كه به واسطه كنترل شديد نيروي انتظامي روي تجمعات خزر شهر شمالي ، چند صد نفر شبها در خزر شهر جنوبي جمع مي شدند تا سنت بزن و بكوب و رقص صفا را در نيمه جنوبي شهرك ، پاس دارند .
هر چه هست اما نیمه شماليست . خزر شهر شمالي زيباست  . بين شهركهاي شمالي من خزر شهر شمالي را بيشتر از همه جا دوست دارم . محيطي آرام ، دنج و زيبا كه به واسطه سالهاي متمادي زندگي همسرم در آنجا ، جاي جاي آن براي من نيز خاطرات مشترك و انفرادي ! ( برداشت بد نكنيد لطفا ) زيادي را رقم زده است .
به واسطه آزادي نسبي ساكنين خزر شهر ، به زعم من يكي از بهترين مكان ها براي گذراندن تعطيلاتي كمي تا قسمتي آفتابي ، خزر شهر است . مي توانيد بد حجاب باشيد ، شايد هم گاهي بي حجاب ، از ساحل استفاده كنيد ، جت اسكي سوار شويد ، واليبال ، بسكتبال ، تنيس و ... بازي كنيد و در كنار همه اينها تفريحات سالم هم داشته باشيد !

انتهي كمربندي بابلسر به فريدونكنار ، راه دو شقه مي شود . سمت راست بابلسر ، سمت چپ فريدونكنار . سالهاي پيش هنگامي كه با دوست عزيزي ، در حال پرواز به سوي خزر شهر بوديم ، تازه ميدان مثلثي شكل انتهي مسير گود برداري شده بود . وسط گود پربود از بتون و جدول و ... . با همه تذكر من مبني بر اينكه انتهاي مسير در ساعت 1 شب با سرعت 150 كيلومتر در ساعت خطر ساز است ، دوست عزيز بي توجه به من در انتها فقط توانست سرعت اتوموبيل را در حدي كم كند كه نميريم . آثار الباقيه تصادف آن سال هنوز در بازوي راست من قابل رويت است .

2 ) جريمه
ديشب هنگام بازگشت به تهران ، سبقت غير مجاز روي خط دوبل ممتد ، 20 هزار تومان ناقابل برايم جريمه به همراه داشت .

 

3 ) عدد 9 ، روز تولد من است .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:55  توسط من  | 

۱ . اصل داستان

سال اول دبستان كه تمام شد ، پدر و مامي برام برنامه ريزي كردند كه در تابستون اون سال منو مسلمون كنن ! اين مسلمون شدن ما هم حكايت فرح بخشي داره برا خودش . وقتي به دنيا اومدم خيلي دور از خانه پدري بوديم ، بي تجربگي زوجي كه تازه پدر و مادر شده بودند باعث شد كه من تا سن سه سالگي همچنان كافر باقي بمونم . سه ساله بودم كه مامي بهم يه برادر هديه كرد . پس از يك سال ، اينبار ديگه پدر و مادر گرانقدر تصميم گرفتند كه همزمان با جناب آقاي برادر ، به بنده هم شربت شيرين شهادت بنوشانند . چشمتون روز بد نبينه ! از اونجايي كه اينجانب از حول و ولايي كه در خانواده به جهت تصميم گيري براي اجراي اين سنت قديمي حادث شده بود ، بو برده بودم كه قضيه از چه قراره ، با خدمتكار خونه هماهنگ كردم كه يك ساعت زودتر بنده رو ببرند و بگردونن . ( ببينين من چه جونوري بودم اون موقع ) . عارضم به حضورتون كه ما دونفري قبل از حركت خانواده به سمت قتلگاه جيم شديم و رفتيم . خانوم خدمتكار بعد از برگشتن پدر و اينا كلي توبيخ شد و مراسم مسلمون شدن بنده كه از اين خطر جون سالم به در برده بودم ، به زمان مناسب ديگري موكول شد .

وقتي يك سال با چيز نبريده رفتم مدرسه ، پدر و مامي مناسب ديدن كه تابستون همون سال بنده رو به فيض برسونن . دلهره عجيبي داشتم . هر روز كه به موعد نزديكتر مي شديم ، من ترسم بيشتر مي شد . يادمه دقيقا روزي كه قرار بود من شهيد شم ، تو حياط مادر بزرگ ايستاده بودم و اون منو نصيحت مي كرد كه مبادا بترسي پسرم ، چيزي نيست ، "ش" رو كه الان بريدن ، سوم راهنمايي هستش ( مرگ من خونواده رو حال مي كنين ) و ...
وقتي پدر و مامي اومدن كه منو ببرن فكر مي كنم يه فوج آدم تا مطب آقاي دكتر "ا" كه اتفاقا از بستگان هم به شمار مي يومد ، بنده رو همراهي كردن . شرط لازم و كافي من براي حضور در اين مراسم گهر بار ، همراهي پدر بزرگ بود كه هميشه ناز نوه اولش براش خريدار داشت . وقتي به مطب رسيديم ، ديگه از ترس قالب تهي كرده بودم . فقط دنبال بهونه مي گشتم كه يه جوري لفتش بدم . اول گفتم : جيش دارم . بعد از حل و فصل موضوع بغرنج جيش ، نوبت اين بود كه يه سري چيزها رو از پدر بخوام . هر زهر ماري كه به فكرم مي رسيد رو الكي بهونه كردم . وقتي قرار شد برم به قتلگاه ، يهو به پدر بزرگ گفتم بريم اون ماشين زردي كه پايين بودو از رو تراس ببينيم . خلاصه به همراه پدر بزرگ وقتي تو راهرو مطب داشتيم قدم مي زديم كه به تراس برسيم ، از يه لحظه غفلتش استفاده كردم و دويدم به سمت پله ها . دايي عصباني ما هم به سرعت با دادو بيداد پدر بزرگ فهميد و منو رو پله به چنگ آورد . از اينجا به بعدش ديگه خيلي وحشتناك بود . حساسيت و ترس عجيبي نسبت به آمپول داشتم . خصوصا وقتي قرار شد ، كنار موضع ، آمپول بي حسي تزريق بشه ، فكر مي كنم دادو فرياد من تا چند صد متر اونور ترم شنيده مي شد . رو تخت مخصوص منو خوابوندن و دستا و پاهامو بستن به جاي تعبيه شده . من فكر كنم كل عملو دادو بيداد  مي كردم . از دردش نگم براتون كه هنوز تنم مور مور مي شه . بعد از برش جانگاه ، يادم نمي ياد دقيقا چقدر ، ولي فكر كنم يه هفته اي رو بايد دامن مي پوشيدم . منم با اين بخش قضيه مشكل داشتم و ترجيح دادم تو خونه اصلا هيچي نپوشم .  خلاصه بعد از يه هفته ك.و.ن لخت گشتن ، ديگه رفته رفته وضعيت بهتر شد و تونستم به وضعيت عادي برگردم .

الان  كه ياد اون روزا ميفتم و با وضعيت فعلي مقايسش مي كنم ، مي بينم من بدبخت چه تحملي داشتم . اين روزها فكر مي كنم تو همون روزاي اول تولد قال قضيه رو مي كنن .

۲ . بهانه



۳ . مسافرت
چند روزي در سفرم ...

۴ . شماره ده
در زمين فوتبال رويايي ترين شماره ، شماره ۱۰ است .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:39  توسط من  |