تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT

مادام بواري را تقريبا همه منتقدين به عنوان برجسته ترين اثر گوستاو فلوبر نويسنده شهير فرانسوي مي دانند . اين كتاب همواره به عنوان يكي از مطرح ترين آثار ادبيات كلاسيك دنيا مطرح بوده است . مادام بواري را سالهاي پيش محمد قاضي و سيد احمد عقيلي به فارسي ترجمع كرده اند . آشنايي من با مادام بواري به ترجمه زيبا و مقتدرانه مهدي سحابي ، مترجم شهير اين روزهاي ايران بر مي گردد . با توجه به اينكه نام محمد قاضي به ترجمه اين كتاب وزن خاصي مي بخشد ، اما مهدي سحابي معتقد است كه هر نسلي حق دارد كه مادام بواري را با ترجمه نسل خودش بخواند . مهدي سحابي چندي پيش از سوي سفارت فرانسه به عنوان مترجم برگزيده سفارت فرانسه در ترجمه ادبيات فرانسه به فارسي انتخاب شده است .
حتما قبلا برايتان از رمان در جستجوي زمان از دست رفته ، شاهكار مارسل پروست نوشته ام و از آرزويم براي داشتن فرصت جهت خواندنش . در وصف مهدي سحابي همين بس كه مترجم در جستجوي زمان از دست رفته است . رماني 9 جلدي كه خواندنش نيز جسارت مي خواهد ،‌ چه رسد به ترجمه .
مادام بواري ، اما ، داستان زندگي يك زن است . داستان زني با تربيت سفت و سخت مذهبي كه همسر شارل بواري  پزشك مي شود . اما ( به كسر الف ) در زندگي با روياها و آرزوهايي به سر مي برد ، كه در تخيلاتش حدس  مي زند كه با شارل به آنها نخواهد رسيد . زندگي يكنواخت و كسل كننده با شارل به مرور زمان زمينه تسليم وي به مرداني كه بر سر راهش قرار مي گيرند را فراهم مي آورد و نهايتا اما قرباني تناقض بين ذهن و واقعيت مي شود . قرض هاي پي در پي و عدم توان در بازپرداخت آنها كه پنهان از شارل صورت مي گرفت ، اما را وادار به خوردكشي مي كند . گوستاو فلوبر در جايي عنوان كرده است كه "هنگام نوشتن صحنه خودكشي مادام بواري ، مزه آرسنيك را در دهان خود حس كرده است " .
خواندن ترجمه متفاوت سحابي ، در ابتدا ممكن است كمي كسل كننده به نظر برسد ، اما كمي كه بخوانيد كتاب را ، متن قدرتمند   سحابي ، گيراييش را نشان خواهد داد . پيشنهاد مي كنم حتما بخوانيد . ( پدرم دراومد با اين گرفتاري اين روزها ، تمومش كنم ) 

 مدتهاست فكر مي كنم به اين مطلب . روزمرگيهاي من زياد طرفدار ندارد . از بيست شروع كردم و رسيدم به صفر . فرصتي ايجاد شد تا بيشتر فكر كنم . اينكه چگونه باشد اينجا . سه راه حل براي خودم در نظر گرفتم . اينجا تمام شود . باقي بماند ، جايي ديگر و به صورتي ديگر ادامه داده شود . گزينه سوم را انتخاب كردم . از آنجايي كه خودم دست به كيبردم ، بايد زماني را براي توسعه برنامه وبلاگم مي گذاشتم ، غافل از اينكه گرفتاري هاي اين چند وقت اخير اين اجازه را به من نخواهد داد . اين بود كه طبق روال هميشه علي ماندو حوضش .  

بدرود  ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 16:38  توسط من  | 

تو زندگي آدما ، بعضي روزها فراموش نشدنيه ، سالروز تولد ، آشنايي ها ،‌ شروع موفقيت ها ، سالروز ازدواج و خيلي روزاي ديگه مي تونن هر كدوم به نوعي خاطراتي رو زنده كنن و روزهاي خوشي رو تداعي .
۲۶ شهريور سالي كه نشستيم پاي سفره عقد ، هيچوقت فكر نمي كردم كه زمان به اين سرعت بگذره . حالا كه سالها از اون ۲۶ شهريور ميگذره ، خاطره زيباي اون روز رويايي رو هر ساله ، زنده نگه مي داريم .
تو فكر اين بودم كه براي همسر عزيز چه كنم در اين روز . چند وقتي بود كه دنبال يه ساعت با بند چرم
مي گشت كه منم فرصت رو غنيمت شمردم و اينو خريدم ، خودشم خوشش ميومد از اين ، چطوره ؟

Tissot T-Wave
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 8:14  توسط من  | 

۱ . ديشب تا ساعت ۲ نصفه شب بيدار موندم كه تيم آقاي دايي ( نه تيم ملي ايران ) از عربستان يه گل بخوره ، چندين موقعيت گل براي عربستان ايجاد كنه ، يه خطاي پنالتي مرتكب بشه كه من با اون چشم خواب آلود و از پشت عينك آستيگماتم ببينم و نهايتا جونمو به لبم برسونه تا يه گل پيزوري به اين عربهاي آشغال بزنه و بازي تموم شه . واقعا كه كيا و كريمي جاشون خالي بود . براي آقاي دايي متاسفم كه تيم ملي رو جاي تسويه حسابهاي شخصي خودش كرده .

۲ . نمي دونم چرا اينقدر اين روزهاي شهريور ماه بد ميگذره ، خيلي بد . دلم مي خواد زودتر تموم شه . متاسفم از اينكه تو مملكتي زندگي مي كنم كه گذشت سريعتر روزهاي عمرم خوشحالم مي كنه . شايد بايد يه تكوني به اين زندگي بدم ، اينجوري بد داره حركت مي كنه .

۳ . روزهاي فرد مثل امروز كلاس دارم ، از صبح تا ظهر ، Java پيشرفته . هر چي عجز و ناله كردم كه بالام جان من عمرم رو گذاشتم رو Net. و الان تو اين سنو سال حوصله رفتن سراغ يه زبون برنامه نويسي ديگه رو ندارم به خرجشون نرفت كه نرفت . با 10 ، 15 تا از بچه هاي اداره دوره مقدماتي و ... گذرونديم و الان پيشرفته !!! رو دارن به خوردمون مي دن . اما خودمونيم ، استادش حرف نداره ، نامبر وانه تو ايران .

۴ . يه پست خاص دارم كه بايد بنويسم ، كي ، نمي دونم !

5 . يه جفت كفش Casual خوب مي خوام بخرم ، پيشنهاد‌ ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 8:47  توسط من  | 

كسي حالي از ما نمي پرسه ، اما هستم ، خوبم ، سرم طبق معمول شلوغه ، دوست دارم بنويسم . نمي دونم نوشتنم نمياد ، وقت ندارم ، حال ندارم ، نمي دونم چه مرگمه ...

هفته گذشته بنابه شرايطي خاص بايد سفر مي كردم به نسخه وطني دبي ، جزيره كيش . مي تونستم نرم ، اما با توجه به شرايط خاص با همسر عزيزم تصميم گرفتيم تو اين گرماي طاقت فرساي اين روزهاي جنوب كشور براي اولين بار بريم به اين سفر . وقتي به حسام و پريسا گفتيم مي خوايم بريم اونجا ، وسوسه شدن كه همراه ما بيان .  خيلي سريع بليط گرفتيم و آماده رفتن شديم .

هيچوقت تو اين فصل به جنوب كشور سفر نكردم . وقتي تو فرودگاه كيش از هواپيما پياده شدم ، بخاري كه رو شيشه عينكم جمع شد ، نشون از اين داشت كه اين شرجي و گرماي جنوب طاقت فرساست ، اونم براي مني كه تو چله زمستون ، با كمترين پوشش تو اداره و خونه همش گرممه .

نمي خوام اين پست يه سفرنامه باشه ولي ظاهرا يه كمي توضيح بد نيست . كيش رو خواستن با توجه به الگوهايي كه احتمالا از كشورهاي عربي بخصوص امارات گرفتن ، مدرن بسازن ، اما از ديد من زياد هم جالب توجه نيست . چون شما با يه كمي هزينه بيشتر و قبول اين مطلب كه پولتونو بريزين تو شكم عربها ، مي تونيد مسافرت بهتري رو با شرايط بهتر به دبي داشته باشيد . تنها تفريحي كه تو كيش به نظر من جالب توجه اومد ، بازديد و استفاده از برنامه دلفيناريوم كيشه كه واقعا بي نظيره . با ديدن هوش و استعداد وافر اين دلفينها من واقعا شگفت زده شدم ، چيزي نداشتم بگم . با توجه به اينكه يكي از مربياي اين دلفينها ،‌همشهري خودمه ، خيلي برام غرورانگيز بود و كلي پزشو جلوي بچه ها دادم . كشتي كف شيشه اي ، جت اسكي ، دوچرخه سواري دور جزيره ، بولينگ ، رستورانهاي كمي تا قسمتي خوب همراه با موزيك زنده ، كارتينگ ، ماهيگيري ، شنا و واليبال ساحلي ، خريد و استفاده از كنسرتهاي خوانندگان وطني و چندين و چند قصه ديگه مي تونن از جمله تفريحاتي باشن كه تو كيش مي تونيد داشته باشيد .

از باب شاپينگ زياد روي كيش نمي تونيد حساب باز كنيد . با توجه به اينكه زمان حضور ما مقارن با جشنواره تابستوني كيش بود ، زياد قيمتها جالب به نظر نمي رسيد . خريد از مندوزا كه يه برند كيف و چمدون و از اين مزخرفاته ، مقرون به صرفه بود و تفاوت قيمتش با تهران رويايي به نظر مي رسيد . من كه كرم كفشم ، نتونستم يه جفت كفش مناسب پيدا كنم ، كپي برندهاي معروف مث مور و ملخ تو فروشگاهها پخش و پلاست و اونهايي هم كه جنس ارجينال دارن ، سايزهاشون به هم ريخته هست و سايز نرمال پاي ما هم كه مث هميشه تموم شده . خريد از اين برندهاي مزخرف آسياي شرقي مثل ، بالنو و جوردانو و بوسيني و ...ا هم كه به لعنت سگ نمي ارزه ، چرا كه قيمتهاشون با تهران چندان فرقي نمي كرد ، فقط بوسيني خير سرش تخفيف درست و حسابي داشت .
جالبه كه برندهاي بهتري مث ماوي و كنز و ... هم اونجا نمايندگي داشتن كه قيمت كنز واقعا خوب بود ، اما ماوي زياد تخفيف جالبي نداشت كه مع الوصف ما تونستيم فقط از همينا خريد كنيم .

قيمت كرايه تاكسي هم به نظر من منصفانه است . خيلي جالبه كه شما يه تويوتا كرولا مدل 2008 رو مي توني اونجا زير 20 ميليون تومن بخري درحالي كه اينجا بايد تقريبا 2 برابرش پول بدي و همينطور ساير ماشين ها ...

قبل رفتن همه بهمون گفته بودن كه آب گرونه اونجا ولي من هميشه آب رو از ماركتهاي اونجا همون 250 تا 300 تومن خريدم . فقط تو جاهاي خاص يه كمي گرون تر بود .

هر روز ساعت 3 بعد از ظهر تو اون گرماي وحشتناك هم ما مث ديوونه ها مي رفتيم ساحل و واليبال بازي مي كرديم ، ولي مي ديديم ديوونه تر از ما هم خيلي زياده . پدر پاهام در اومده از بس تو اون ماسه ساحل كيش بالا و پايين پريدم .

در مجموع فكر مي كنم براي ما كيش نديده ها سفر خوبي بود ،‌ با توجه به اينكه هزينه هتل هم نداشتيم ، متفق القول به اين نتيجه رسيديم كه فقط به همين يه بار ديدنش مي ارزيد و نمي دونم چطور اون خانواده كناري ما تو يكي از رستورانهاي كيش از عيد امسال تا حالا 3 بار اومدن اونجا ...

از نثر اين نوشته اصلا خوشم نمي ياد ولي چون فراخي مقعد اجازه نمي ده ، حوصله اديتشو ندارم . تمام .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:6  توسط من  | 

برگشتم . سفر خوش گذشت . اما همش دلهره امتحان امروز صبح با من بود . ديشب تو هواپيما همش مشغول خوندن براي امتحان بودم ، نفهميدم كي رسيديم . شب رو كمي ناآرام خوابيدم و صبح رفتم سر جلسه امتحان . برگه رو كه يه مروري كردم نيشم وا شد . حداقل نمره تو چنگم بود .

ديشب با يه آدم الاغ اشكول كه مث بز جلو در پاركينگ خونه پيچيد جلوم دعوام شد . پياده شدم ، از ماشينش پيادش كردم ، اعصابم حسابي به هم ريخته بود ، نزديك بود كار دست خودم بدم كه يه لحظه حواسم اومد سر جاش و بي خيال شدم . به همين خاطرم از ديشب تا حالا اعصابم خورده ...

سرحال كه اومدم مي نويسم . چيزاي زيادي براي نوشتم دارم ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:22  توسط من  |