|
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT
|
خواندن از تفريحات مورد علاقه من است . به ياد دارم آن زمان ، آن روزها كه همه بچه هاي هم سن و سالم ، همه وقتشان را صرف بازيها و تفريحات معمول آن سنين مي كردند ، آموخته بودم كه بايد بخشي از وقتم را به خواندن اختصاص دهم . بخشي از هديه هايي كه مي گرفتم و دوست داشتم بگيرم كتاب بود . كنار كتاب ، در اين سي و اندي ، نشريات و مجلات و روزنامه ها هم جايگاه خاص خودشان را داشتند. تقريبا در همه برهه هاي زمان ، روزنامه اي ، مجله اي ، نشريه اي بود كه بخوانم و از خواندنش لذت ببرم .
1 . دبستان كه بودم ، مثل همه بچه هاي آن روزها ، كيهان بچه ها را دوست داشتم . هميشه پدر مي خريد كيهان بچه ها را و من با ولع تمامش را مي خواندم و بي صبرانه منتظر شماره بعدي بودم . دروغ چرا ، ذهن آشفته اين روزها ، نمي گذارد به ياد آورم كه از اين نوستالوژي سالهاي دورم ، چه بخشهايي را بيشتر دوست داشتم . اين روزها كيهان بچه ها بايد باشد ، بچه ها هم بايد بخوانند احتمالا .
2 . راهنمايي ، دوران پر كش و قوس بين خردسالي و نوجواني . درست يادم است كه كيهان بچه ها ديگر جذابيت نداشت . دغدغه آن روزها فقط دنياي ورزش بود و كيهان ورزشي . صبح شنبه منشر مي شدند و صبح هاي يكشنبه من دهها بار به پدر سفارش مي كردم كه مبادا يادش رود برايم بگيرد اين دو را . همه عصر هاي يكشنبه را دنياي ورزش و كيهان ورزشي پر مي كردند و من از لحظه لحظهي گزارش متني بازيهاي فوتبال و واليبال و ... لذت ميبردم . ديوار اتاقم پر بود از پوسترهاي اين دو مجله دوست داشتني . يادم است آن روزها ، روزنامه هاي اطلاعات و كيهان بودند و بس . گهگداري صفحات حوادث اين روزنامه هم چاشني كار ميشد . مادر زن روز مي خواند و من هم گهگداري ورق مي زدم . اواخر دوره راهنمايي بودم كه كم كم دانستنيها داشت جايگاه خودش را پيدا مي كرد .
3 . دبيرستان ، خلاصه شده بود در كتاب ، درس ، واليبال و يه سري چيزهاي دوست داشتني ديگه. هنوز دنياي ورزش و كيهان ورزشي و دانستنيها جايگاه خودشان را داشتند ، به اين مجموعه كم كم مجله دانشمند هم اضافه شد . آرشيو دنياي ورزش و كيهان ورزشي من ، بي نظير بود . دوستانم از ديدن آن همه مجله آرشيو شده واقعا لذت ميبردند و هنوز با نظم و ترتيب خاصي خريداري مي شدند . پشت كنكورم را هم در همين بخش مي گنجانم . خريد مجله ها قطع شده بود و لذت مجله ورزشي خواندن را با مرور آرشيوها ، گهگاه زنده مي كردم .
4 . دانشگاه ، ديگر دنياي ورزش و كيهان ورزشي را بوسيدم و گذاشتم كنار ، اوايل دانشگاه كه زياد اهل مطبوعات نبودم ولي اواخر دوره دانشگاه ، مجله اي بود با نام ايران جوان ، كه مرتب ميخواندمش و حال و هواي خاصي داشت . همين و بس .
5 . سربازي . شروع دوره سربازي مصادف بود با انتشار جام جم آنلاين كه باعث شد براي مدتي جام جم را مرتب بگيرم و بخوانم . با ظهور نورسيده اي با نام شرق ، قصه عوض شد و شرق شد دغدغه آن روزها . كنار شرق ، چلچراغ را از ياد نمي بردم و هميشه مي خواندمش تا آن روز كه خيلي چيزهايش را از دست داد و گذاشتمش كنار .
6 . كار و ديگر هيچ . سر كار كه رفتم ، كمتر فرصت خواندن روزنامه و نشريه داشتم . شرق را پيگيري مي كردم . همه آن چند باري كه رفت و آمد تا رسيد به آخرش .
7 . كارم را كه عوض كردم ، مدتي نخواندم تا شهروند امروز آمد . نشريه وزيني كه مثل همه چيزهاي خوب ديگر خيلي دوام پيدا نكرد . كنار شهروند امروز ، همشهري جوان را هم مدتي مرتب خواندم كه اين روزها خواندنش ، بسيار نا مرتب شده است .
اگر نشريه ، روزنامه و ... خوبي براي خواندن سراغ داريد ، بدم نمي آيد امتحان كنم . اين روزها از بيكاري كلافه و سردرگمم .
1 . آري ،شمال خوب است ،[رامسر] زيباست ، نه ، حرفم را پس ميگيرم ، رامسر رويايي است . شايد رامسر را ديده باشي ، شايد شنيده باشي ، شايد بهار رفته باشي و بوييده باشي ، اما من بايد باشم تا بگويم رامسر چيست و كجاست . شايد فقط ديدن هتل هاي رامسر بر دامنه كوهپايه هاي البرز رويايي باشد ، بلوار كازينو را قدم زدن به سمت ساحل ترا كفايت كند ، اما ، رامسر فقط اينها نيست ... دوست داشتم شرايطي فراهم ميشد ، تا ابد ، رامسر زندگي مي كردم . به هر حال 15 سال زندگي در يك شهر ، وابسته مي كند آدم را .
2 . آقا جان يكي به من بگويد چه كنم در اين جاده هاي شمال ، پايم را روي اين پدال گاز بيشتر از حد مجاز فشار ندهم ، سبقت غير مجاز نگيرم و ... هي فرت و فرت جريمه نشوم ...
3 . استقلال اين روزها خوب بازي مي كند . خوب گل مي زند . مع الوصف امير قلعه نوعي مي گويد : "مهاجم گلزن مي خواهم ." اگر مي دانستم [رضا] را از جنگلهاي رامسر مي دزديدم و با خودم مي آوردم . هر چند خودش گفت كه قرار است برگردد استقلال . چه كنيم كه طالع ما را با رنگ آبي نوشته اند ...
1 . ناهار كه كباب باشد ، همه آنهاييكه در بند رژيم و غذاي سالم خانه و دستپخت همسرو هر چيز ديگري كه باشند ، بندشان كم كمك شل مي شود . طبق عادت ديرينه همراه همكاران نزديك براي صرف ناهار به رستوران رفتيم . از شما چه پنهان كه كباب را از نوع كوبيده اش با سماق زياد دوست دارم . روز هم طبق معمول روز من نبود ، سوراخهاي ظرف سماق ( سماق پاش ! ) كمي گرفته بود و من به همان سماق اندكي كه از سوراخها رد ميشد قناعت كردم . دوستي كه كنار من نشسته بود ، ظاهرا با حجم سماقهاي رد شده از سوراخها مشكل داشت كه در ظرف را باز كرد و با متد خاصي شروع به پاشيدن سماق روي كبابش نمود . كمي كه گذشت ، من هم سماق خونم كم شد . ظرف را برداشتم و از آنجايي كه حالِ كنترلِ ظرف سماق را براي شتري پاشيدن سماق نداشتم ، درب آنرا بدون اينكه ببندم روي ظرف نگه داشتم و كمي سماق به غذا اضافه كردم . با همان وضعيت ظرف را در حالي كه درب آن چفت نشده بود بين خودم و رفيق گذاشتم . چند لحظه بعد ، دوست عزيز مورد نظرمان ظرف سماق را برداشت و چشمتان روز بد نبيند . با اولين حركت رفتِ بدونِ برگشت ، بيش از نصف سماق باقيمانده روي غذايش منفجر شد طوري كه از قيد خوردن گذشت و من ماندم و شرمندگي ... تو رو خدا ببينيد اين فراخي من چه كارها كه دستم نمي دهد .
2 . پروژه ايكس تمام شد . براي پروژه ايگرگ ، فقط مشاوره و مديريت پروژه خواهم داشت . اصلا من به هفت جدم مي خندم كه بخواهم باز هم پيمانكار پروژه اي باشم ! . بوي وقت و زمانِ آزادِ بيشتر به مشامم ميرسد ...
3 . خواستم براي زمانم برنامه ريزي كنم . اگر نرم افزاري ، چيزي ؛ سراغ داريد كه بتواند مرا در اين راه ياري دهد ، اگر سخاوتمندانه معرفي كنيد ، ممنون خواهم شد . اگر نه كه خودم دست به كيبورد شوم و بنويسم .
4 . با اينكه باران را خيلي دوست دارم ، اي كاش امروز هوا باراني نبود ...
پ . ن . ۱ : آقا جان من اشتباه كردم ، ببخشيد ، باران باشد .خوب است ؟
پ . ن . ۲ : چند صباحي در سفرم ...
نمي دانم از فراخي باس.ن.م است يا زندگي اين روزها آن قدر سريع در حال حركت است كه من گاه گداري جا مي مانم از آن . باور كنيد دست من نيست . اصلا من نمي خواهم اينگونه باشد . خيلي سهل و ساده جا مي مانم . تا مي آيم نگاهي به دورو اطرافم بيندازم ، تصميم بگيرم و عمل كنم ، ميبينم كه ديگر فايده ندارد . يا زمان گذشته يا موضوعيت از بين رفته است . به خدا خيلي دوست دارم بعضي از كارهاي ناتمام يا عقب افتاده را تمام كنم يا اقلا سراغي از آنها بگيرم ، اما انگاري روزگار هم اين روزها با من سر جنگ دارد . اين كارهاي عقب افتاده و جامانده من هم به نظر ميرسد كه حاصل يك جهش ژنتيكي از الگوي صحيح انجام كارها هستند كه همينطور مثل چيز به من آويزانند و هر روز و هر شب بايد به يادم بياورند كه هي ، صاحب ما ، ما ناتماميم و ناقص و تكميل نشده ، ترا به خدا بيا و يك همتي كن و ما را لااقل از خودت جدا كن و بنداز دور كه اينقدر ما هم "استندباي" تو نمانيم . لااقل بدانيم تو مال اين حرفها نيستي .
اما ، امان از گوش شنوا . بخدا شرمنده همه اين كارهاي ناقص و تكميل نشده ام . نمي دانم قرصي ، آمپولي ، چيزي هست كه من بخورم ، تزريق كنم و از اين حالت نكوهيده خارج شوم يا خير. نمي دانم .اگر كسي سراغ داشت . بگويد ، يا برايم بگيرد . بعد با هم حساب ميكنيم .
اين روزها بيش از پيش اين بندگان خدا صدايشان در آمده است . به حدي كه از صبح علي الطلوع تا فروافتادن تيغ آفتاب مي شنومشان اما دريغ .چه كنم ، از دستم برنمي آيد . شايد خودم سخت گرفته ام . بعضا جرات نمي كنم طرف بعضي ها شان بروم . اگر روز روگازي بتوانم اين چندين و چند مورد ناتمام را سرانجام دهم شايد فرصت پيدا كنم بيشتر به خودم و اينجا برسم . بالاخره اينجا هم بايد باشم ديگر .
فعلا آمدم ، آب و جارويي كنم تا اگر كسي سرزده يادي كرد و آمد ، خانه مرتب باشد . تا چه پيش آيد ...