تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT

بارها و بارها انديشيده ام كه اگر دوباره مي زيستم ، چه مي شد ؟ گاهگداري ،‌ صفحه هاي رويا در لحظات تنهايي را اختصاص دادم به اينكه بينديشم اگر دوباره زندگي مي كردم ، سفر چگونه بود . مي دانم و مي داني كه سفر سخت است و جانگاه . آتش و باد و باران را با خود دارد ، اما اگر لختي درنگ كني ، ببيني ، عهدي است كه براي تو بسته اند و تو گريزي نداري از خواندن تكرار ها . همان كه همه خوانده اند و انديشيده اند و مانده اند !‌ گفتم كه زياد انديشيده ام به اين مسير پر تلاطم سفر . شايد اگر دوباره مبدايي باشد و بشود سفر را تكرار كرد ، دوست دارم گاهگداري ، نه همه جا ، مسير را عوض كنم و گريزپاي ،‌ دور شوم از تكرار ها . گهگاهي بيشتر بنشينم بر كناره هاي اين جاده خاكي زهوار در رفته و بينديشم با خودم ، بيشتر و بيشتر ، همان آن فكر كنم كه قدمها درست است و جاي پاي محكم است يا نه ، بگسترانم خودم را بر كناره هاي جاده سفر و نرم نرمك ببندم پلكها را و همان لحظه ، با چشم بسته ، لحظه را دوباره ببينم . مي دانم آب رفته به جوي را نمي توان باز گرداند اما مطمئنم كه اگر تعجيل كني ، جلوي آن را در جوي گرفته اي بي درنگ . همان لحظه شايد اين مرحمي باشد ، شايد بتوان دوباره گرفت يك صحنه را .  اينكه اگر دوباره اي بود ، تند تند نمي رفتم جلو ، اصلا مگر اين جلو ها چه خبر است امروز ، هيچ ، پوچ است جان من ، پوچ . هيچ خبري نيست پسِ اين همه شتاب و تندي ، همه ديده ايم كه هيچ خبري نيست اينجا ، جز اين كه دردها و رنجها فزون است اين جلوها ! تند و تند ، با شتاب آمده ام اين جلوتر ها و حالا ، لختي از آن دوردستها را هوس مي كنم گاه گاهي ، هوس مي كنم ده سال پيش را ، بيست سال پيش را و سي سال پيشي را كه اصلا به ياد ندارم اين روزها ، اين روزها نه ، هيچگاه به ياد نداشته ام . چرا خم و پيچ پستوي ذهن من و تو ، طاقي ، چيزي براي آن سي سال پيشتر ها ندارد ، عجيب است مگر نه ؟ بوده ام آن روزها و انگاري كه نبوده ام .

سفر را ، با همه پيچ و خم ها ، اگر تكرار مي شد ، محتاط تر سير مي كردم . همان درنگ هاي آني كنار جاده را مي گويم . گفتم خيلي فكر كرده ام اين را و هميشه خيلي چيز ها را در اين سير و سلوك ، همانگونه يافتم كه بود ، با اندكي تفاوت . باز هم انديشيده ام كه اين خوب است يا بد . فرصتي دوباره بدهند به تو و تو بخواهي ، همانگونه باشي كه بوده اي . باز هم نمي دانم اين عين حماقت است ، يا من آنقدر راضي بوده ام كه سير را همانگونه مي خواهم كه بوده . شايد يك روزي ، جايي ، زماني براي خودم دست و پا كنم كه بنشينم و فكر كنم تا ببينم كه خوب زيسته ام يا احمق ام ، كه البته  مطمئنم از اين دو حال خارج نخواهد بود .

نرم نرمك برف مي بارد و من ، مي خواهم همين حالا ، كنار جاده بايستم ، چشمهايم را ببندم ، و براي همين ثانيه ، لختي درنگ را مزمزه كنم ، شايد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:40  توسط من  | 

من باور دارم آن روز بالاخره خواهد رسيد . خيلي دور نيست . روز موعود را مي گويم . همان روزي كه رستاخيز است . اقلا براي من تبديل به رستاخيز شده است . روزي را كه دستيابي به همه آروزهاي دست نيافتني را به آن روز حواله كرده ام . هر گاه ، حسب چرخش روزگار ، نشد آنچه كه بايد مي شد ، در دلم مي گفتم بالاخره خواهد شد ، روزي مي رسد كه اين كار غير ممكن ، ممكن مي شود . اين آرزوي دور از ذهن ،  جزيي از زندگي مي شود . خيلي هاشان شدند ، خيلي زودتر از آنچه كه من در مخيله ام بگنجد . بعضي هاشان نشدند  ، بعضي ها از صف خارج شدند ، يعني ديگر تاب و توان و حس و حالي برايشان نمانده بود . آنها كه ماندند و هنوز هم هستند را ، باز هم باور دارم . باور  دارم بايد باشند تا رستاخيزشان فرا رسد ، اين رستاخيز همه روزه من . وقتي به آنهايي كه شده اند مي نگرم ، مي بينم جزيي از زندگيم هستند و چه جالب كه روزي ، جزيي از آمال بوده اند . آنها كه از صف خارج شده اند را مرور زمان ، جنايتكارانه ، بي ارزش كرده است . اين از صف خارج شده ها ، تند و تند كوله بارشان را مي بندند تا بروند در صفي ديگر و بشوند جزيي از آن باورها و بمانند در آرزوي رستاخيزشان تا تمام شوند و به كمال برسند .

اينگونه است كه هر روز مي تواند رستاخيز جديدي باشد و من هر روز براي باقيمانده ها كه سحر تا شام ، گوشه هاي ذهن متلاطمم را صحنه جدال خود كرده اند ، تا پيشي گيرند بر هم ، برنامه مي ريزم و مي چينم و هي دوباره تكرار ...

پي نوشت 1 ) پنجشنبه رفتم آنجا كه بايد مي رفتم ، ميزبان مي گفت كاري را كه تو مي كني ، برادر در حق برادر نمي كند اين روزها ، يك لحظه در ذهنم مرور كردم ، ديدم نه ، من كاري نمي كنم ، رفيق كم نگذاشته است اين سالها برايم ، گاهي اوقات هر كاري كه بكني ، كم كرده اي براي بعضي ها . فقط دريغ و افسوس كه اين دست آدمها كم پيدا مي شوند ...

پي نوشت 2 ) پست قبلي شايد براي خيلي ها زياد ملموس نباشد ، خواستم يك چرخه كاري را بصورت شبه كد يكي از زبانهاي برنامه نويسي نمايش دهم . اولين تلاش بود براي اين دست كارها . فكر كنم اگر ادامه دهم ، چند وقت ديگر همه شما برنامه مي نويسيد به راحتي ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 7:43  توسط من  | 

        // life.Cs

        // By : Ahmad  

        string[] blogs = {"X","Y","Z",...} ; 
        int Day = 0 ;
        int Year = 0 ;               

        while (Year < 30)
        {

            Wakeup(); 
            Day++;
            Go(Office);
            Eat(Breakfast);

            while (!TimeUp() ) 
                  {                                       

                    for(int i=0 ; i < blogs.Length; i++ )                    
                       ReadBlogs(i);                                                      
   
                    Drink(Tea) ;
                    Read(newspapers);
                    Drink(Tea);
                    Read(Book);

                    if (FindTasks())
                        DoTasks(); 

                    if (DateTime.Now.Hour == 13 )                    
                       Eat(Lunch);                    

                    if (DateTime.Now.Hour == 14 )                    
                       Chorting();

                     if (HaveTime(DateTime.Now))
                       Go(Shop);                                       

                  }       

            Go(Home);     
            Eat(Dinner);

            if (Day == 365)
            {
                Day == 0;
                Year++;
            }

            Sleep();                    
        }            

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 7:2  توسط من  | 

سه روز ، فرصت زيادي نيست ، اما ميشود بخشهايي از آن را به ديدن فيلمهاي پيشنهادي و اهدايي دوستان و نزديكان گذراند . آخر هفته گذشته ، اينها را ديدم :

1 . آپوكاليپتو : خشم مقدس (Apocalypto )

به شخصه به مل گيبسون علاقه دارم . از Brave Heart بگير تا Apocalypto كه در اين چند روزه فرصت ديدنش فراهم شد . قصه ، قصه‌ي آخرين سالهاي تمدن مايا هاست قبل از كشف قاره امريكا . جاگوار ، فرزند يكي از روساي قبايل ماياها ، به همراه خانواده و قبيله ، روزگار را در قاره جديد مي گذراند . به قبيله حمله ميشود و جاگوار ، تنها فرصت مي كند همسر باردار و فرزند خردسالش را از ديد مهاجمين هم خون ، پنهان نگاه دارد و از تجاوز و اسارت آنها جلوگيري نمايد . پس از نبردي نابرابر ، در حاليكه جاگوار اسير شده است و شاهد بريده شدن گردن پدر توسط مهاجمين است ، به سمت امپراتوري قوم متجاوز برده مي شود ، در حاليكه سرنوشتي دردناك در انتظارش است . خداي آفتاب تشنه است و پادشاه مايا به همراه كاهنان براي رفع اين عطش چاره اي جز قرباني دادن نمي بينند و قرار است به فجيع ترين شكل ممكن ، اسرا قرباني شوند . نوبت به جاگوار كه ميرسد ، خورشيد زير ماه پنهان ميشود و كاهنان اين پديده را نشانه اي بر رفع عطش خدا مي يابند . سرنوشت بازماندگان به دست فرمانده اي كه اسيرشان كرده است سپرده ميشود و او حكم مي كند كه اگر از مسير تعيين شده اي كه به ايشان معرفي ميشود،‌ بدون آسيب ديدن از تير و نيزه ها جان سالم به در برند ، آزادند . نوبت به جاگوار كه مي رسد ، در انتهاي مسير با در حاليكه زخمي شده است ، با پسر فرمانده درگير ميشود و وي را به قتل ميرساند و به سمت جنگلش مي گريزد . پس از فراز و نشيب بسيار ، موفق به نجات جان خود و همسر و فرزندانش ميشود و در حاليكه كشتي كريستف كلمب به سواحل قاره جديد ميرسد ، در پاسخ به همسرش كه مي پرسد "آيا بايد به سوي آنها برويم ؟" جنگل را براي شروعي جديد ، انتخاب ميكند .
فيلم كاملا به زبان مايايي است و سرشار از صحنه هاي خشونت . تصوير برداري و صداي فوق العاده در كنار خصيصه هاي هميشگي فيلمهاي گيبسون ، ارزش فيلم را صد چندان جلوه مي دهد . فرهاد صفي نيا به همراه گيبسون ، فيلنامه را نگاشته اند و صدابرداري آن را كامي عسگر به عهده گرفته است ، يعني دو ايراني موفق و صاحب نام ديگر در هاليوود .

 2 . دعوت
ابراهيم حاتمي كيا در سينماي ايران منحصر به فرد است . از كرخه تاراين ، بوي پيراهن يوسف ، برج مينو ،آژانس شيشه اي ، موج مرده ، ارتفاع پست ، به رنگ ارغوان ، به نام پدر و ... دعوت ؛ همه و همه بيانگر اين است كه حاتمي كيا را بايد با ترازويي ديگر وزن كرد و سنجيد . به ديد خودم ، همه فيلمايش زيبايند و همه را دوست دارم ، هر آنچه ديدم ، پسنديدم .
داستان دعوت ، غالب فمينيستي دارد .  روايت فيلم  پرستاره حاتمي كيا ، قصه ايست كه در زندگي همه ممكن است پيش آيد ، بنا به دلايل و شرايط مختلف . كورتاژ ، قالب فيلم جديد و اپيزوديك حاتمي كياست ، شرايط ، ديدگاه و موقعيت آدمهاي مختلفي كه درمان درد را فقط در سقط مي بينند و ... چون هنوز اكران است ، پيشنهاد مي كنم ببينيد .

3 . بالماسكه هيولا (Monster's Ball )

بالماسكه هيولا با بازي هالي بري و بيلي باب تورنتون از ساخته هاي مارك فورستر ، كارگردان امريكاييست . هالي بري ، در نقش همسر يك زنداني محكوم به اعدام و بيلي باب تورنتون در قالب يكي از مامورين همان زندان ، درامي را نقش آفريني مي كنند كه براي هالي بري جايزه اسكار به ارمغان مي آورد و او را به عنوان نخستين زن برنده‌ي جايزه اسكار نقش اول معرفي مي كند . ساني پسر هنك ، كه همكار وي نيز است ، بعد از درگيري با وي خودكشي مي كند و هنك كلافه و سردرگم از اين اتفاق ، از كارش استعفا مي كند و سعي دارد پمپ بنزيني را راه اندازي كند . به صورت كاملا اتفاقي ، هنك با لتيشا كه گارسون همان كافه ايست كه هنك به آنجا سر ميزند ، در حاليكه پسر لتيشا تصادف كرده است برخورد مي كند . هنك به لتيشا كمك مي كند تا پسرش را به بيمارستان برساند ، اما تايرل ميميرد و هنك و لتيشا بر اساس يك سري اتفاقات تراژديكي كه پشت سر هم اتفاق مي افتد ، با هم دوست مي شوند . كمي بعد هنك  از روي نقاشي هاي همسر لتيشا و امضا زير آنها ، مي فهمد كه لتيشا همسر همان زنداني است كه در محل كارش اعدام شده است . حس علاقه هنك به لتيشا ، با ترحم توام مي شود و نهايتا لتيشا نيز از روي  نقاشي كشيده شده از هنك توسط همسرش ، پي به هويت شغلي هنك ميبرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:56  توسط من  |