|
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT
|
۱ . به ناخن هايم حساسيت زيادي دارم . نه اينكه بخواهم از اين سوسول بازي ها در بياورم ، ولي اگر ترك بردارند يا بشكنند ، به طرز فجيعي برايم عذاب آور است . اينجاست كه يكي از مهمترين ابزارهاي در دسترس بايد ناخن گير باشد تا سريعا در رفع اشكالات پيش آمده ياور و يار من باشد . وگرنه چنان چندشم مي شود كه نگو و نپرس .
۲ . اگر جايي باشم كه اتفاقي ناخنم با جايي بگيرد و لب پر شود يا بشكند ، ناخن گير هم نداشته باشم ، آنوقت است كه بهترين راه براي فرار از اين عذاب اليم الهي ، استفاده از چسب زخم يا چيزي مشابه آن است كه حس بد ماجرا را براي مدتي مخفي نگه دارد .
۳ . ديشب حسب عادت چهارشنبه شبها ، رفتم سالن ، هنوز درست و حسابي گرم نشده ، يهو متوجه شدم كه لبه ناخن وسطي دست چپم شكسته . چاره اي نبود ، بچه ها هم چسب نداشتند ، بيرون آمدم و رفتم سمت نگهباني كه شايد چسب پيدا كنم ، يهو رو در رو ، رضا را ديدم . رضا همكلاسي سالهاي نه چندان دور دبيرستان بود . بعد ها هم تك و توك ميديدمش ،اما آنقدر صميمي نبوديم كه با هم ارتباط داشته باشيم . بعد از سلام و احوالپرسي ، بعد از اين همه سال ، ناخودآگاه پرسيدم چسب داري ؟ كيفش را گشت و چسب زخمي پيدا كرد تا مرا از اين حس بد نجات دهد . رفيق هم رفقاي قديمي !