تبليغاتX
صبحانه
نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT

1 . آري ،‌شمال خوب است ،[رامسر] زيباست ، نه ، حرفم را پس ميگيرم ، رامسر رويايي است . شايد رامسر را ديده باشي ، شايد شنيده باشي ، شايد بهار رفته باشي و بوييده باشي ، اما من بايد باشم تا بگويم رامسر چيست و كجاست . شايد فقط ديدن هتل هاي رامسر بر دامنه كوهپايه هاي البرز رويايي باشد ، بلوار كازينو را قدم زدن به سمت ساحل ترا كفايت كند ، اما ، رامسر فقط اينها نيست ... دوست داشتم شرايطي فراهم ميشد ، تا ابد ، رامسر زندگي مي كردم . به هر حال 15 سال زندگي در يك شهر ، وابسته مي كند آدم را .

2 . آقا جان يكي به من بگويد چه كنم در اين جاده هاي شمال ، پايم را روي اين پدال گاز بيشتر از حد مجاز فشار ندهم ، سبقت غير مجاز نگيرم و ... هي فرت و فرت جريمه نشوم ...

3 . استقلال اين روزها خوب بازي مي كند . خوب گل مي زند .  مع الوصف امير قلعه نوعي مي گويد : "مهاجم گلزن مي خواهم ." اگر مي دانستم [رضا] را از جنگلهاي رامسر مي دزديدم و با خودم مي آوردم . هر چند خودش گفت كه قرار است برگردد استقلال . چه كنيم  كه  طالع ما را با رنگ آبي نوشته اند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:40  توسط من  | 

این‌ خانه قشنگ است، ولی خانه‌ی من نیست ، من خانه بدوشم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 8:24  توسط من 


1 ) خزر شهر
از بابلسر به سمت فريدونكنار كه برانيد ، چند كيلومتر پس از ورودي درياكنار ، به خزر شهر مي رسيد . شهرك ساحلي تقريبا قديمي كه به واسطه جاده كناره بابلسر به فريدونكنار به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم مي شود ، هر چند تمام آوازه آن را بخش شمالي رقم مي زند .خزر شهر پيش از انقلاب ، در اختيار خواص بود و پس از انقلاب كمتر . ويلاهاي سبك سنتي كه تا ۱۰ سال پيش تنها گزينه قابل انتخاب بودند ، كم كم جاي خود را به ويلاهاي مدرن مي دهند . اما من هنوز همان سنتي هاي قديمي را دوست دارم . ويلاهايي با نقشه امريكايي كه نمي دانم چرا برچسب سنتي را يدك مي كشند . از خزر شهر جنوبي جز چند خاطره خوب از عيد سال 79 باقي نمانده است . سالي كه به واسطه كنترل شديد نيروي انتظامي روي تجمعات خزر شهر شمالي ، چند صد نفر شبها در خزر شهر جنوبي جمع مي شدند تا سنت بزن و بكوب و رقص صفا را در نيمه جنوبي شهرك ، پاس دارند .
هر چه هست اما نیمه شماليست . خزر شهر شمالي زيباست  . بين شهركهاي شمالي من خزر شهر شمالي را بيشتر از همه جا دوست دارم . محيطي آرام ، دنج و زيبا كه به واسطه سالهاي متمادي زندگي همسرم در آنجا ، جاي جاي آن براي من نيز خاطرات مشترك و انفرادي ! ( برداشت بد نكنيد لطفا ) زيادي را رقم زده است .
به واسطه آزادي نسبي ساكنين خزر شهر ، به زعم من يكي از بهترين مكان ها براي گذراندن تعطيلاتي كمي تا قسمتي آفتابي ، خزر شهر است . مي توانيد بد حجاب باشيد ، شايد هم گاهي بي حجاب ، از ساحل استفاده كنيد ، جت اسكي سوار شويد ، واليبال ، بسكتبال ، تنيس و ... بازي كنيد و در كنار همه اينها تفريحات سالم هم داشته باشيد !

انتهي كمربندي بابلسر به فريدونكنار ، راه دو شقه مي شود . سمت راست بابلسر ، سمت چپ فريدونكنار . سالهاي پيش هنگامي كه با دوست عزيزي ، در حال پرواز به سوي خزر شهر بوديم ، تازه ميدان مثلثي شكل انتهي مسير گود برداري شده بود . وسط گود پربود از بتون و جدول و ... . با همه تذكر من مبني بر اينكه انتهاي مسير در ساعت 1 شب با سرعت 150 كيلومتر در ساعت خطر ساز است ، دوست عزيز بي توجه به من در انتها فقط توانست سرعت اتوموبيل را در حدي كم كند كه نميريم . آثار الباقيه تصادف آن سال هنوز در بازوي راست من قابل رويت است .

2 ) جريمه
ديشب هنگام بازگشت به تهران ، سبقت غير مجاز روي خط دوبل ممتد ، 20 هزار تومان ناقابل برايم جريمه به همراه داشت .

 

3 ) عدد 9 ، روز تولد من است .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:55  توسط من  | 


بازراش
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:44  توسط من  | 

آقاي ج مدير عامل يك شركت نرم افزاري است كه من چندين و چند پروژه در خدمتشون بودم . پيرمردي با ۷۰ سال سن كه در بازار تقريبا جوان نرم افزار ايران كار مي كنه !!! بعضي وقتا كه از خستگي كار اداره كلافه ام ، عصرهايي كه به شركت ميرم با ديدن آقاي ج انرژي مثبت سرشاري به من تزريق ميشه . باور كنيد من آدم با اين انرژي نديدم تا حالا . چنان از پيشرفت پروژه ها ذوق مي كنه كه انگار يه بچه ۵ ساله هست و شما براش براي اولين بار يه دوچرخه خريدي . انرژي ، روحيه و ذوقش وصف نشدنيه .

ديروز عصر پس از تصويب طرح يه پروژه جديد تو شركت ، وقتي قرار شده من باهاشون همكاري داشته باشم ،وارد دفترش شدم ، طوري از آينده پروژه جديدش حرف مي زد كه انگار سالهاي سال مي تونه زنده بمونه و از نتيجه كاراش بهره برداري كنه . لذت شنيدن حرفهاي جذاب آقاي ج براي من تمومي نداره .

از آقاي ج ياد گرفتم كه زندگي سياله ، جاريه و من بايد از لحظه لحظه اش لذت ببرم .

نشستم تو اتاقم و دارم موزيك گوش مي كنم ، همكارم اومده و مي گه قيمت چاي و گوشت و... قراره بازم بالا بره ... مي گم مهم نيست ( تو دلم مي خندم و مي گم منم قيمت پروژه ها رو مي برم بالا !!! )
مي خوام فقط و فقط به زندگي امروزم فكر كنم . آينده رو تايه جاهايي ساختم و ديگه بسه !!!

فقط حالا ، من و زندگي . ديگه تو ايران به آينده اي كه معلوم نيست چيه نمي خوام فكر كنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:13  توسط من  |