<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>صبحانه</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/</link>
<description>نوشته هاي روزانه من در مورد زندگي ، جامعه و دنياي IT</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 13 Apr 2009 08:00:15 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درودي ديگر !</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آقا جان اين همان درودي ديگر است . يعني الان همان &quot;تا&quot; است كه بايد بار دگر درودي فرستاد . بعضي چيزها در زندگي اين روزهاي نوستالوژي اند ، آنهم به غريب ترين شكل ممكن . همين نيم ساعت پيش كه داشتم قدم مي زدم كنار خيابان ، ياد داستانهاي مادربزگ افتادم . آن روزهاي خيلي دور را به ياد آوردم  كه از مدرسه ، خانه مادر بزرگ مقصدم بود تا پدر و مادرم بعد از اتمام كارشان براي به خانه بردنم ، دنبالم بيايند . ناهار را كه مي خورديم ، گاه چرت بعد از ظهر ، مادر بزرگ برايم قصه مي گفت . از آن قصه هاي قديمي ، جسته و گريخته ، دو تايش را به ياد دارم . قصه حسن كچل و دزدان سيب زميني . خيلي دوستشان داشتم و شايد مادر بزرگ بارها و بارها تكرار كرد آنها را . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;كنار خيابان كه قدم مي زدم ، با خودم فكر كردم چقدر خوب ميشد مادر بزرگ يكبار ديگر بتواند  اينها را برايم بگويد ، تا من جوري ، جايي ثبتشان كنم . واقع بين كه باشم شايد بايد قبول كنم اين تنها مادر بزرگ بجا مانده از نسل قبليم را شايد چند سالي بيشتر نداشته باشم . چقدر خوب ميشد كه اين قصه ها را طوري ثبت مي كردم كه در خاطره ها ، سالها بماند و در لابلاي شاخ و برگ درختان آن خانه باغ قديمي گم نشود . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مادر بزرگ الان هشتاد و اندي را سپري كرده است و من اين روزها دهه چهارم زندگي را سپري مي كنم . نمي دانم آيا در حوصله مادر بزرگ مي گنجد كه بر شرمم فائق آيم و باز هم در سي و اندي سالگي بخواهم ، يكبار ديگر ، فقط يكبار ديگر برايم قصه بگويد ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Apr 2009 08:00:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=breakfast&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>breakfast</dc:creator>
<guid>http://breakfast.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عيد مباركي !</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>عيد مباركي و تا درودي ديگر ، بدرود . همين !</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 10:34:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=breakfast&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>breakfast</dc:creator>
<guid>http://breakfast.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ناخن</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;۱ . به ناخن هايم حساسيت زيادي دارم . نه اينكه بخواهم از اين سوسول بازي ها در بياورم ، ولي اگر ترك بردارند يا بشكنند ، به طرز فجيعي برايم عذاب آور است . اينجاست كه يكي از مهمترين ابزارهاي در دسترس بايد ناخن گير باشد تا سريعا در رفع اشكالات پيش آمده ياور و يار من باشد . وگرنه چنان چندشم مي شود كه نگو و نپرس .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲ . اگر جايي باشم كه اتفاقي ناخنم با جايي بگيرد و لب پر شود يا بشكند ، ناخن گير هم نداشته باشم ، آنوقت است كه بهترين راه براي فرار از اين عذاب اليم الهي ، استفاده از چسب زخم يا چيزي مشابه آن است كه حس بد ماجرا را براي مدتي مخفي نگه دارد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳ . ديشب حسب عادت چهارشنبه شبها ، رفتم سالن ، هنوز درست و حسابي گرم نشده ، يهو متوجه شدم كه لبه ناخن وسطي دست چپم شكسته . چاره اي نبود ، بچه ها هم چسب نداشتند ، بيرون آمدم و رفتم سمت نگهباني كه شايد چسب پيدا كنم ، يهو رو در رو ، رضا را ديدم . رضا همكلاسي سالهاي نه چندان دور دبيرستان بود . بعد ها هم تك و توك ميديدمش ،‌اما آنقدر صميمي نبوديم كه با هم ارتباط داشته باشيم . بعد از سلام و احوالپرسي ، بعد از اين همه سال ، ناخودآگاه پرسيدم چسب داري ؟ كيفش را گشت و چسب زخمي پيدا كرد تا مرا از اين حس بد نجات دهد . رفيق هم رفقاي قديمي !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Feb 2009 05:23:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=breakfast&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>breakfast</dc:creator>
<guid>http://breakfast.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك روز ، شايد خوب</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;ديروز ، تازه ناهار خورده بودم . نشسته بودم پشت ميزم و حين گپ زدن ، وول مي خوردم تو اينترنت كه تلفنم زنگ خورد . مهرداد بود ، دوست و همكار قديمي . گفت كه بخشي از برنامه فروش اينترنتي به هم ريخته و هر كاري كردند نتونستن حلش كنن . لاجرم تنها چيزي كه به ذهنشون رسيد من بودم ، اون هم بعد از اين چند سال سپري شده . خيلي سعي كردم تلفني راهنمايي كنم ، ولي ظاهرا موضوع پيچيده تر از اين حرفها بود . ازم خواست كه برم اونجا . من كجا ، اونجا كجا . سعي كردم طفره برم ، ولي مهرداد گفت كه آقاي مدير مي خواد باهات صحبت كنه . مدير ، مدير ، مدير ... همون مديري كه وقتي تسويه حساب كردم با اون شركت خودرو سازي و اومدم اينجا ، به هر چيزي متوسل شد كه اين اتفاق نيفته و نهايتا درگيري لفظي هم پيش اومد بينمون . ازم خواست كه لطف كنم و برسونم خودمو ، گفت كه آبروي اداره و مديريت در خطره . گفت كه مدير عامل شخصا پيگير موضوع شده و اوضاع قمر در عقربه . يه لحظه موندم كه چه كنم . گذشته بهم مي گفت كه به من ربطي نداره ولي ... دوباره به مهرداد زنگ زدم ، بازم خواست كه برم اونجا . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نمي دونم چطوري مي تونم به اين قضيه نگاه كنم . يه لحظه فكر كردم كه ميشه يه طناب بريده رو دوباره گره زد . وسايلمو جمع كردم و رفتم . به همين سادگي . وقتي بعد از چند سال دوباره پاموگذاشتم تو كارخونه ،‌ همه چيز همون بوي هميشگي رو ميداد ، گرچه خيلي چيزها و آدمها عوض شده بودن . رسيدم بالاخره و پس از چندين ساعت تلاش ، مشكل حل شد . حالا من دوباره برگ برنده رو داشتم . وقتي رفتم به اتاق آقاي مدير ، داشت با غرور با مدير عامل صحبت ميكرد و خبر مرتب بودن اوضاع رو ميداد . به همراه روساي ادارات ازم تشكر كردن و بعد پرسيد : &quot;نمي خواي برگردي خونه ؟&quot; گفتم كه اونجا رو هميشه دوست خواهم داشت ، ولي ... ديگه اصرار نكرد ، ولي خواست كه گهگاه كمكشون كنم و مشاوره بدم كه منم سخاوتمندانه ! پذيرفتم . به رسم يادبود هم يه سررسيد شركت رو بهم داد كه گفت پول آژانست رو هم توش گذاشتيم كه هر چه اصرار كردم برش گردونم ، نپذيرفتن . بعد از ديدن دوستان قديمي ، دوباره خداحافظي كردم و رفتم . اينبار ديگه خيلي از قديمي ها نبودن . ولي همون چند تا چهره آشنا هم غنيمت بود . وقتي تو ماشين ، سررسيد رو باز كردم ، كنار پول آژانسم ، چيزي بود كه نشون از قدر شناسي آقاي مدير ميداد . فكر كنم حالا گره محكم شده . شايد محكم تر از قبل .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Feb 2009 11:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=breakfast&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>breakfast</dc:creator>
<guid>http://breakfast.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Restart</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بارها و بارها انديشيده ام كه اگر دوباره مي زيستم ، چه مي شد ؟ گاهگداري ،‌ صفحه هاي رويا در لحظات تنهايي را اختصاص دادم به اينكه بينديشم اگر دوباره زندگي مي كردم ، سفر چگونه بود . مي دانم و مي داني كه سفر سخت است و جانگاه . آتش و باد و باران را با خود دارد ، اما اگر لختي درنگ كني ، ببيني ، عهدي است كه براي تو بسته اند و تو گريزي نداري از خواندن تكرار ها . همان كه همه خوانده اند و انديشيده اند و مانده اند !‌ گفتم كه زياد انديشيده ام به اين مسير پر تلاطم سفر . شايد اگر دوباره مبدايي باشد و بشود سفر را تكرار كرد ، دوست دارم گاهگداري ، نه همه جا ، مسير را عوض كنم و گريزپاي ،‌ دور شوم از تكرار ها . گهگاهي بيشتر بنشينم بر كناره هاي اين جاده خاكي زهوار در رفته و بينديشم با خودم ، بيشتر و بيشتر ، همان آن فكر كنم كه قدمها درست است و جاي پاي محكم است يا نه ، بگسترانم خودم را بر كناره هاي جاده سفر و نرم نرمك ببندم پلكها را و همان لحظه ، با چشم بسته ، لحظه را دوباره ببينم . مي دانم آب رفته به جوي را نمي توان باز گرداند اما مطمئنم كه اگر تعجيل كني ، جلوي آن را در جوي گرفته اي بي درنگ . همان لحظه شايد اين مرحمي باشد ، شايد بتوان دوباره گرفت يك صحنه را .  اينكه اگر دوباره اي بود ، تند تند نمي رفتم جلو ، اصلا مگر اين جلو ها چه خبر است امروز ، هيچ ، پوچ است جان من ، پوچ . هيچ خبري نيست پسِ اين همه شتاب و تندي ، همه ديده ايم كه هيچ خبري نيست اينجا ، جز اين كه دردها و رنجها فزون است اين جلوها ! تند و تند ، با شتاب آمده ام اين جلوتر ها و حالا ، لختي از آن دوردستها را هوس مي كنم گاه گاهي ، هوس مي كنم ده سال پيش را ، بيست سال پيش را و سي سال پيشي را كه اصلا به ياد ندارم اين روزها ، اين روزها نه ، هيچگاه به ياد نداشته ام . چرا خم و پيچ پستوي ذهن من و تو ، طاقي ، چيزي براي آن سي سال پيشتر ها ندارد ، عجيب است مگر نه ؟ بوده ام آن روزها و انگاري كه نبوده ام . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سفر را ، با همه پيچ و خم ها ، اگر تكرار مي شد ، محتاط تر سير مي كردم . همان درنگ هاي آني كنار جاده را مي گويم . گفتم خيلي فكر كرده ام اين را و هميشه خيلي چيز ها را در اين سير و سلوك ، همانگونه يافتم كه بود ، با اندكي تفاوت . باز هم انديشيده ام كه اين خوب است يا بد . فرصتي دوباره بدهند به تو و تو بخواهي ، همانگونه باشي كه بوده اي . باز هم نمي دانم اين عين حماقت است ، يا من آنقدر راضي بوده ام كه سير را همانگونه مي خواهم كه بوده . شايد يك روزي ، جايي ، زماني براي خودم دست و پا كنم كه بنشينم و فكر كنم تا ببينم كه خوب زيسته ام يا احمق ام ، كه البته  مطمئنم از اين دو حال خارج نخواهد بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نرم نرمك برف مي بارد و من ، مي خواهم همين حالا ، كنار جاده بايستم ، چشمهايم را ببندم ، و براي همين ثانيه ، لختي درنگ را مزمزه كنم ، شايد ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Jan 2009 05:09:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=breakfast&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>breakfast</dc:creator>
<guid>http://breakfast.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رستاخيز</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من باور دارم آن روز بالاخره خواهد رسيد . خيلي دور نيست . روز موعود را مي گويم . همان روزي كه رستاخيز است . اقلا براي من تبديل به رستاخيز شده است . روزي را كه دستيابي به همه آروزهاي دست نيافتني را به آن روز حواله كرده ام . هر گاه ، حسب چرخش روزگار ، نشد آنچه كه بايد مي شد ، در دلم مي گفتم بالاخره خواهد شد ، روزي مي رسد كه اين كار غير ممكن ، ممكن مي شود . اين آرزوي دور از ذهن ،  جزيي از زندگي مي شود . خيلي هاشان شدند ، خيلي زودتر از آنچه كه من در مخيله ام بگنجد . بعضي هاشان نشدند  ، بعضي ها از صف خارج شدند ، يعني ديگر تاب و توان و حس و حالي برايشان نمانده بود . آنها كه ماندند و هنوز هم هستند را ، باز هم باور دارم . باور  دارم بايد باشند تا رستاخيزشان فرا رسد ، اين رستاخيز همه روزه من . وقتي به آنهايي كه شده اند مي نگرم ، مي بينم جزيي از زندگيم هستند و چه جالب كه روزي ، جزيي از آمال بوده اند . آنها كه از صف خارج شده اند را مرور زمان ، جنايتكارانه ، بي ارزش كرده است . اين از صف خارج شده ها ، تند و تند كوله بارشان را مي بندند تا بروند در صفي ديگر و بشوند جزيي از آن باورها و بمانند در آرزوي رستاخيزشان تا تمام شوند و به كمال برسند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينگونه است كه هر روز مي تواند رستاخيز جديدي باشد و من هر روز براي باقيمانده ها كه سحر تا شام ، گوشه هاي ذهن متلاطمم را صحنه جدال خود كرده اند ، تا پيشي گيرند بر هم ، برنامه مي ريزم و مي چينم و هي دوباره تكرار ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پي نوشت 1 ) پنجشنبه رفتم آنجا كه بايد مي رفتم ، ميزبان مي گفت كاري را كه تو مي كني ، برادر در حق برادر نمي كند اين روزها ، يك لحظه در ذهنم مرور كردم ، ديدم نه ، من كاري نمي كنم ، رفيق كم نگذاشته است اين سالها برايم ، گاهي اوقات هر كاري كه بكني ، كم كرده اي براي بعضي ها . فقط دريغ و افسوس كه اين دست آدمها كم پيدا مي شوند ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پي نوشت 2 ) پست قبلي شايد براي خيلي ها زياد ملموس نباشد ، خواستم يك چرخه كاري را بصورت شبه كد يكي از زبانهاي برنامه نويسي نمايش دهم . اولين تلاش بود براي اين دست كارها . فكر كنم اگر ادامه دهم ، چند وقت ديگر همه شما برنامه مي نويسيد به راحتي ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 04:12:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=breakfast&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>breakfast</dc:creator>
<guid>http://breakfast.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Life.Cs</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=left&gt;        // life.Cs&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;        // By : Ahmad  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;        string[] blogs = {&quot;X&quot;,&quot;Y&quot;,&quot;Z&quot;,...} ; &lt;BR&gt;        int Day = 0 ;&lt;BR&gt;        int Year = 0 ;                &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;        while (Year &lt; 30)&lt;BR&gt;        {&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;            Wakeup(); &lt;BR&gt;            Day++;&lt;BR&gt;            Go(Office);&lt;BR&gt;            Eat(Breakfast);&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;            while (!TimeUp() ) &lt;BR&gt;                  {                                        &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;                    for(int i=0 ; i &lt; blogs.Length; i++ )                    &lt;BR&gt;                       ReadBlogs(i);                                                      &lt;BR&gt;    &lt;BR&gt;                    Drink(Tea) ;&lt;BR&gt;                    Read(newspapers);&lt;BR&gt;                    Drink(Tea);&lt;BR&gt;                    Read(Book);&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                    if (FindTasks())&lt;BR&gt;                        DoTasks(); &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;                    if (DateTime.Now.Hour == 13 )                    &lt;BR&gt;                       Eat(Lunch);                    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;                    if (DateTime.Now.Hour == 14 )                    &lt;BR&gt;                       Chorting();&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;                     if (HaveTime(DateTime.Now))&lt;BR&gt;                       Go(Shop);                                       &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;                  }       &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;            Go(Home);     &lt;BR&gt;            Eat(Dinner);&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;            if (Day == 365)&lt;BR&gt;            {&lt;BR&gt;                Day == 0;&lt;BR&gt;                Year++;&lt;BR&gt;            }&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;            Sleep();                    &lt;BR&gt;        }            &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 03:31:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=breakfast&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>breakfast</dc:creator>
<guid>http://breakfast.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> سه روز تعطيل و نيمه تعطيل ، سه فيلم ...</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه روز ، فرصت زيادي نيست ، اما ميشود بخشهايي از آن را به ديدن فيلمهاي پيشنهادي و اهدايي دوستان و نزديكان گذراند . آخر هفته گذشته ، اينها را ديدم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1 . آپوكاليپتو : خشم مقدس (Apocalypto )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به شخصه به مل گيبسون علاقه دارم . از Brave Heart بگير تا Apocalypto كه در اين چند روزه فرصت ديدنش فراهم شد . قصه ، قصه‌ي آخرين سالهاي تمدن مايا هاست قبل از كشف قاره امريكا . جاگوار ، فرزند يكي از روساي قبايل ماياها ، به همراه خانواده و قبيله ، روزگار را در قاره جديد مي گذراند . به قبيله حمله ميشود و جاگوار ، تنها فرصت مي كند همسر باردار و فرزند خردسالش را از ديد مهاجمين هم خون ، پنهان نگاه دارد و از تجاوز و اسارت آنها جلوگيري نمايد . پس از نبردي نابرابر ، در حاليكه جاگوار اسير شده است و شاهد بريده شدن گردن پدر توسط مهاجمين است ، به سمت امپراتوري قوم متجاوز برده مي شود ، در حاليكه سرنوشتي دردناك در انتظارش است . خداي آفتاب تشنه است و پادشاه مايا به همراه كاهنان براي رفع اين عطش چاره اي جز قرباني دادن نمي بينند و قرار است به فجيع ترين شكل ممكن ، اسرا قرباني شوند . نوبت به جاگوار كه ميرسد ، خورشيد زير ماه پنهان ميشود و كاهنان اين پديده را نشانه اي بر رفع عطش خدا مي يابند . سرنوشت بازماندگان به دست فرمانده اي كه اسيرشان كرده است سپرده ميشود و او حكم مي كند كه اگر از مسير تعيين شده اي كه به ايشان معرفي ميشود،‌ بدون آسيب ديدن از تير و نيزه ها جان سالم به در برند ، آزادند . نوبت به جاگوار كه مي رسد ، در انتهاي مسير با در حاليكه زخمي شده است ، با پسر فرمانده درگير ميشود و وي را به قتل ميرساند و به سمت جنگلش مي گريزد . پس از فراز و نشيب بسيار ، موفق به نجات جان خود و همسر و فرزندانش ميشود و در حاليكه كشتي كريستف كلمب به سواحل قاره جديد ميرسد ، در پاسخ به همسرش كه مي پرسد &quot;آيا بايد به سوي آنها برويم ؟&quot; جنگل را براي شروعي جديد ، انتخاب ميكند . &lt;BR&gt;فيلم كاملا به زبان مايايي است و سرشار از صحنه هاي خشونت . تصوير برداري و صداي فوق العاده در كنار خصيصه هاي هميشگي فيلمهاي گيبسون ، ارزش فيلم را صد چندان جلوه مي دهد . فرهاد صفي نيا به همراه گيبسون ، فيلنامه را نگاشته اند و صدابرداري آن را كامي عسگر به عهده گرفته است ، يعني دو ايراني موفق و صاحب نام ديگر در هاليوود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 2 . دعوت &lt;BR&gt;ابراهيم حاتمي كيا در سينماي ايران منحصر به فرد است . از كرخه تاراين ، بوي پيراهن يوسف ، برج مينو ،آژانس شيشه اي ، موج مرده ، ارتفاع پست ، به رنگ ارغوان ، به نام پدر و ... دعوت ؛ همه و همه بيانگر اين است كه حاتمي كيا را بايد با ترازويي ديگر وزن كرد و سنجيد . به ديد خودم ، همه فيلمايش زيبايند و همه را دوست دارم ، هر آنچه ديدم ، پسنديدم .&lt;BR&gt;داستان دعوت ، غالب فمينيستي دارد .  روايت فيلم  پرستاره حاتمي كيا ، قصه ايست كه در زندگي همه ممكن است پيش آيد ، بنا به دلايل و شرايط مختلف . كورتاژ ، قالب فيلم جديد و اپيزوديك حاتمي كياست ، شرايط ، ديدگاه و موقعيت آدمهاي مختلفي كه درمان درد را فقط در سقط مي بينند و ... چون هنوز اكران است ، پيشنهاد مي كنم ببينيد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3 . بالماسكه هيولا (Monster&apos;s Ball )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالماسكه هيولا با بازي هالي بري و بيلي باب تورنتون از ساخته هاي مارك فورستر ، كارگردان امريكاييست . هالي بري ، در نقش همسر يك زنداني محكوم به اعدام و بيلي باب تورنتون در قالب يكي از مامورين همان زندان ، درامي را نقش آفريني مي كنند كه براي هالي بري جايزه اسكار به ارمغان مي آورد و او را به عنوان نخستين زن برنده‌ي جايزه اسكار نقش اول معرفي مي كند . ساني پسر هنك ، كه همكار وي نيز است ، بعد از درگيري با وي خودكشي مي كند و هنك كلافه و سردرگم از اين اتفاق ، از كارش استعفا مي كند و سعي دارد پمپ بنزيني را راه اندازي كند . به صورت كاملا اتفاقي ، هنك با لتيشا كه گارسون همان كافه ايست كه هنك به آنجا سر ميزند ، در حاليكه پسر لتيشا تصادف كرده است برخورد مي كند . هنك به لتيشا كمك مي كند تا پسرش را به بيمارستان برساند ، اما تايرل ميميرد و هنك و لتيشا بر اساس يك سري اتفاقات تراژديكي كه پشت سر هم اتفاق مي افتد ، با هم دوست مي شوند . كمي بعد هنك  از روي نقاشي هاي همسر لتيشا و امضا زير آنها ، مي فهمد كه لتيشا همسر همان زنداني است كه در محل كارش اعدام شده است . حس علاقه هنك به لتيشا ، با ترحم توام مي شود و نهايتا لتيشا نيز از روي  نقاشي كشيده شده از هنك توسط همسرش ، پي به هويت شغلي هنك ميبرد ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 09:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=breakfast&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>breakfast</dc:creator>
<guid>http://breakfast.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نشريه شناسي معاصر !</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خواندن از تفريحات مورد علاقه من است . به ياد دارم آن زمان ، آن روزها كه همه بچه هاي هم سن و سالم ، همه وقتشان را صرف بازيها و تفريحات معمول آن سنين مي كردند ، آموخته بودم كه بايد بخشي از وقتم را به خواندن اختصاص دهم . بخشي از هديه هايي كه مي گرفتم و دوست داشتم بگيرم  كتاب بود . كنار كتاب ، در اين سي و اندي ، نشريات و مجلات و روزنامه ها هم جايگاه خاص خودشان را داشتند. تقريبا در همه برهه هاي زمان ، روزنامه اي ، مجله اي ، نشريه اي بود كه بخوانم و از خواندنش لذت ببرم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;1 . دبستان كه بودم ، مثل همه بچه هاي آن روزها ، كيهان بچه ها را دوست داشتم . هميشه پدر مي خريد كيهان بچه ها را و من با ولع تمامش را مي خواندم و بي صبرانه منتظر شماره بعدي بودم . دروغ چرا ، ذهن آشفته اين روزها ، نمي گذارد به ياد آورم كه از اين نوستالوژي سالهاي دورم ، چه بخشهايي را بيشتر دوست داشتم . اين روزها كيهان بچه ها بايد باشد ، بچه ها هم بايد بخوانند احتمالا .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2 . راهنمايي ، دوران پر كش و قوس بين خردسالي و نوجواني . درست يادم است كه كيهان بچه ها ديگر جذابيت نداشت . دغدغه آن روزها فقط دنياي ورزش بود و كيهان ورزشي . صبح شنبه منشر مي شدند و صبح هاي يكشنبه من دهها بار به پدر سفارش مي كردم كه مبادا يادش رود برايم بگيرد اين دو را . همه عصر هاي يكشنبه را دنياي ورزش و كيهان ورزشي پر مي كردند و من از لحظه لحظه‌ي گزارش متني بازيهاي فوتبال و واليبال و ... لذت ميبردم . ديوار اتاقم پر بود از پوسترهاي اين دو مجله دوست داشتني . يادم است آن روزها ، روزنامه هاي اطلاعات و كيهان بودند و بس . گهگداري صفحات حوادث اين روزنامه هم چاشني كار ميشد . مادر زن روز مي خواند و من هم گهگداري ورق مي زدم . اواخر دوره راهنمايي بودم كه كم كم دانستنيها داشت جايگاه خودش را پيدا مي كرد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;3 . دبيرستان ، خلاصه شده بود در كتاب ، درس ، واليبال و يه سري چيزهاي دوست داشتني ديگه. هنوز دنياي ورزش و كيهان ورزشي و دانستنيها جايگاه خودشان را داشتند ، به اين مجموعه كم كم مجله دانشمند هم اضافه شد . آرشيو دنياي ورزش و كيهان ورزشي من ، بي نظير بود . دوستانم از ديدن آن  همه مجله آرشيو شده واقعا لذت ميبردند و هنوز با نظم و ترتيب خاصي خريداري مي شدند . پشت كنكورم را هم در همين بخش مي گنجانم . خريد مجله ها قطع شده بود و لذت مجله ورزشي خواندن را با مرور آرشيوها ، گهگاه زنده مي كردم .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;4 . دانشگاه ، ديگر دنياي ورزش و كيهان ورزشي را بوسيدم و گذاشتم كنار ، اوايل دانشگاه كه زياد اهل مطبوعات نبودم ولي اواخر دوره دانشگاه ، مجله اي بود با نام ايران جوان ، كه مرتب ميخواندمش و حال و هواي خاصي داشت . همين و بس .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5 . سربازي . شروع دوره سربازي مصادف بود با انتشار جام جم آنلاين كه باعث شد براي مدتي جام جم را مرتب بگيرم و بخوانم . با ظهور نورسيده اي با نام شرق ، قصه عوض شد و شرق شد دغدغه آن روزها . كنار شرق ، چلچراغ را از ياد نمي بردم و هميشه مي خواندمش تا آن روز كه خيلي چيزهايش را از دست داد و گذاشتمش كنار .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;6 . كار و ديگر هيچ . سر كار كه رفتم ، كمتر فرصت خواندن روزنامه و نشريه داشتم . شرق را پيگيري مي كردم . همه آن چند باري كه رفت و آمد تا رسيد به آخرش . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;7 . كارم را كه عوض كردم ، مدتي نخواندم تا شهروند امروز آمد . نشريه وزيني كه مثل همه چيزهاي خوب ديگر خيلي دوام پيدا نكرد . كنار شهروند امروز ، همشهري جوان را هم مدتي مرتب خواندم كه اين روزها خواندنش ، بسيار نا مرتب شده است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   اگر نشريه ، روزنامه و ... خوبي براي خواندن سراغ داريد ، بدم نمي آيد امتحان كنم . اين روزها از بيكاري كلافه و سردرگمم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Dec 2008 05:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=breakfast&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>breakfast</dc:creator>
<guid>http://breakfast.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1. سبز ،‌ 2. قرمز ، 3. آبي</title>
<link>http://breakfast.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1 . آري ،‌شمال خوب است ،&lt;A href=&quot;http://www.upload2world.com/pic106/upload2world_11c48.jpg&quot; target=_blank&gt;[رامسر]&lt;/A&gt; زيباست ، نه ، حرفم را پس ميگيرم ، رامسر رويايي است . شايد رامسر را ديده باشي ، شايد شنيده باشي ، شايد بهار رفته باشي و بوييده باشي ، اما من بايد باشم تا بگويم رامسر چيست و كجاست . شايد فقط ديدن هتل هاي رامسر بر دامنه كوهپايه هاي البرز رويايي باشد ، بلوار كازينو را قدم زدن به سمت ساحل ترا كفايت كند ، اما ، رامسر فقط اينها نيست ... دوست داشتم شرايطي فراهم ميشد ، تا ابد ، رامسر زندگي مي كردم . به هر حال 15 سال زندگي در يك شهر ، وابسته مي كند آدم را . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;2 . آقا جان يكي به من بگويد چه كنم در اين جاده هاي شمال ، پايم را روي اين پدال گاز بيشتر از حد مجاز فشار ندهم ، سبقت غير مجاز نگيرم و ... هي فرت و فرت جريمه نشوم ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;3 . استقلال اين روزها خوب بازي مي كند . خوب گل مي زند .  مع الوصف امير قلعه نوعي مي گويد : &quot;مهاجم گلزن مي خواهم .&quot; اگر مي دانستم &lt;A href=&quot;http://www.upload2world.com/pic106/upload2world_bb2e8.jpg&quot; target=_blank&gt;[رضا]&lt;/A&gt; را از جنگلهاي رامسر مي دزديدم و با خودم مي آوردم . هر چند خودش گفت كه قرار است برگردد استقلال . چه كنيم  كه  طالع ما را با رنگ آبي نوشته اند ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 04:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=breakfast&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>breakfast</dc:creator>
<guid>http://breakfast.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
